|
کلاهی برای بنزین درست است که بنزین سهمیه بندی شده است اما اصلا نگران نباشید چون با سهميه بندي بنزين، ساخت تبليغات جديد شركت ايران خودرو براي خودروي سورن که نوعی سمند با موتور ملی است هم آغاز شده .آنهم درست در محل استدیو گلستان که زمانی محل مبادلات فرهنگی بسیاری بوده است . حسین رستمی تهیه کننده این برنامه لیسانس شیمی است اما مدت 8 سال است که کارهای تبلیغاتی می کند ومعتقد است که اجراي تكنيكها و نوع تبليغاتي كه در سطح دنيا صورت مي گيرد، به علت نبود بعضي امكانات در ايران و به دليل محدوديتهايي كه در اين زمينه است قابل اجرا نيست . با این همه ، این گروه همان هایی هستند که تبلیغات LG ، اسنوا ، چیبس با تو ، دلپذیر و تولی پرس را انجام داده اند و گويا قرار است باتبليغ خودرو سورن سمبل نسل جديدي از خودروهاي ملي در زمينه صرفه جويي سوخت و گازسوز بودن ارائه شود . پس نگران نباشید و با خیال راحت در فکر پس انداز تازه ای برای خرید خودروی ملی جدیدی باشید که علاوه بر کمک به انباشته شدن سرمایه ایران خودرو ، در این هوای گرم کلاه مناسبی هم بر سر خود بگذارید .
چند ماه قبل که آرزو شهبازی در به در دنبال خانه می گشت و کمتر می دیدمش ، برایش نامه ای نوشتم . حالا همان نامه را برای سالروز تولدش اینجا گذاشته ام : قبل از آنکه برایت چیزی بنویسم در راه با تو حرف می زدم . در یک پیاده روی باریک و کوچه ای تنگ که خیال خیابان شدن دارد. اینجا پر است از سر پناه های بی در و پیکر با آدمهای بی در و پیکر تر . با اینهمه تو هفته هاست که به دنبال یک سر پناه ایده آل می گردی و امروز نمی دانم به کدام آپارتمان غریبه خیره شده ای ... اینجا همه ما حالمان خوب است یا نه ؟ باز هم نمی دانم ! اما آنچه مسلم است اینکه سقف مشترکی داریم ،سقفی سفید با رگه هایی از آبی های مختلف که مرا به یاد هیچ آسمانی نمی اندازد . هنوز کسی نیامده است . ناشتایی ام را با خیال تو قسمت می کنم . شاید گرسنگی هیچ کداممان را برطرف نکند اما بی خیالی می آورد که بتوان تاب آورد . وقتی با خودم فکر می کنم که به دنبال چه می گردی ؟ پاسخ روشنی ندارم . چرا که گریزهایت را دیده ام و شاید هنوز هم در گریزی که گردشت را یارای دیدنم نیست ! من هم دیشب دلم می خواست بگریزم و به همین خاطر است که در راه می آمدم و با تو حرف می زدم اما تو هی پشت درخت های خیابان غائب می شدی و یا ماشینی تصویرم را در زیر نوازش لاستیک هایش آشفته می کرد.
مرضیه و مجتبی حول و حوش بیست سال بود که مثل خیلی از ما تو فکر بچه دار شدن بودن .اما نمی شد که نمی شد.بارها و بارها با مرضیه صحبت کردم که چه فرق می کند ؟لازم نیست که تو بچه ای را به دنیا بیاوری . همین که آدم بتواند کودکی را از آینده تیره ای نجات بدهد ، صد البته بهتر است و مگر می شود کودکی را دوست نداشت؟! اما این حرف تو کت خیلی ها نمی رود . خیلی ها می خواهند ما ترکشان از پوست و گوشت خودشان باشد مرضیه و مجتبی هم همین طور. این حرفها مال چند هفته پیش بود اما حالا مرضیه و مجتبی کودکی را در آغوش می کشند که نه تنها بسیار زیباست و نه تنها از پوست و گوشت خودشان نیست بلکه چنان در درونشان ریشه دوانیده که بر لبان هیچ کدام از ما که آنها را می شناسیم جز لبخندی از ستایش هیچ چیز دیگری نقش نمی بندد. حالا هر روز مرضیه صدرا را بر روی پاهایش می خواباند ، برایش لای لای می گوید ، شیشه شیرش را آماده نگاه می دارد . در چشمان یاقوتی اش خیره می شود و می گوید : مگر می شود کودکی را دوست نداشت؟!
دوره آرامش است ، عادت می کنیم ! هم میهن به هر زبانی که در می آمد آنقدر تصاویر گویا داشت که مخاطبان آن بدون دانستن زبان خاصی از دریچه تصاویرش به درون مطالب نفوذ کنند. آن شب قرار بود که برویم جائی و نمی دانم چه چیزی را جشن بگیریم که آرزو پیغام داد هم میهن توقیف شد . با اینکه هر روز هم میهن و عکس های جذابش را می دیدیم و نفس راحتی می کشیدیم که خدا را شکر ، هنوز پا بر جاست ! باز هم باورم نشد ه بود یا دلم نمی خواست باور کنم که در به همان پاشنه قدیمی چرخیده است ! بهر حال امروز همه چیز سر جای خودش است مثل تمام دیروز هایی که با بسیاری از کم و کاست هایش گذشته و هیچ جای نگرانی هم نبود و نخواهد بود. فقط شاید بعضی ها خیال کنند که دنیا از مدار خودش خارج شده و الا ما مردم عادت زده به هر تغییر و تقدیر تازه ، باز هم عادت می کنیم . درست همان شب ها بود که اغلب مردم به دنبال هدیه ای در خور زن ها و مادر هاشان می گشتند ،به شادی زنگ زدم تا از آنچه شنیده بودم مطمئن شوم ، از هر طرف صدای همهمه می آمد . ما همدیگر رانمی دیدیم اما فقط شنیدم که می گفت هم میهن توقیف شد .مطمئن شده بودم و دیگر دست و دلم نمی رفت که بپرسم چرا؟ بعد از این همه روزنامه توقیف شده و ... که هنوز جشن و سرو رهای مان با هر چه بد بختی هم که باشد به جاست ، حدس زدنش چیز سختی نیست که بخواهم از نو بپرسم ... آنجا که ما نشسته بودیم هر کس چیزی می گفت :دوستی از جابجائی مهره های سیاسی و امثالهم خبر می داد .دوست دیگری دارم که در روزنامه آینده نو در همین ساختمان فعلی هم میهن مطلب ادبی می نوشت و می گفت مشکل ساختمان روزنامه است . هر که در آن ساختمان روزنامه ای را ه انداخته بعد از مدتی توقیف شده و چه و چه ... مشکل از هر کجای تاریخ و جفرافیا که باشد ، نمی دانم و باز هم نمی دانم اینهمه شور ، انرژی و خالاقیت که بارها و بارها به بهانه های مختلف از مردم دریغ می کنیم چه می شود ؟ چگونه می توانیم این همه تغییرات گوناگون را در صندوقچه عاداتمان پنهان کنیم و به روی خودمان نیاوریم و باز هم به بهانه های باسمه ای دل خوش باشیم !؟
|
About
اگر روزي بتوانم بهترين کارم را انجام بدهم ، حتما سرم را مي گذارم و مي ميرم . Archivesهفته دوم آبان 1388هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 Links
ماهنامه فيلم
فيلم کوتاه |