+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت5 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی |
|
من حیوان نیستم !
آسمان هوای تاریک شدن داشت و هرکس در راه رسیدن به منزلی بود . نمی خواستم چیزی ببینم اما ماده گربه سفیدی در کوچه با حیرت به بسته گره خورده زباله یا چیزی شبیه آن خیره شده بود چنان که نه خیز برمی داشت و نه از سر آن میگذشت .اما هر چه بود از یافتن مانده غذای همسایه ها بیشتر بود . از چشمان ماده گربه به روبرو نگاه بکنم هیچ اتفاقی نیفتاده بلکه تنها گربه ای است که دلش خواسته کمی در میان کیسه های زباله همسایه بمیرد.
آیا تا به حال هیچ کدام از شما حیوان بوده است که بفهمد یک حیوان چه حسی دارد؟
+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت5 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی |
|
About
اگر روزي بتوانم بهترين کارم را انجام بدهم ، حتما سرم را مي گذارم و مي ميرم . پس هنوز هستم . آيا بودن دليل کافي براي زندگي نيست ؟