تبليغاتX
شب بی قانون

شب بی قانون

 

       یک اتود ساده !

 

  

 

ما – این خداوندگاران نوپا – پای در گل مانده ایم .

چنانچه گاهی برای تجسم رؤیا هامان از آنچه استفاده کرده ایم ، غیر قابل بازگشت و یا احیاء بوده است  که سالها به دنبال روش بیانی جدید و توجیه عملکرد می گردیم ؛ « چنان بوده است و چنین است . چنان خواهد بود و چنین نخواهد ماند ...»

نه ! خانمها  و آقایان . این جهان عرصۀ هنرمندی ماست !!!

اما ما همیشه هنرمند نبوده ایم و برخلاف تصویر بعضی ها ، فضولات جامعۀ انسانی نه تنها فخری بر دنیا نیست بلکه از این بابت هم خجالت زده ایم ، چرا که فضله چهار پایان به نباتات زندگی می بخشد و ما فخر دوپا زباله سازانی بیش نیستیم .

با صفحه ای به اندازه قد و قامتمان ، گذشته را ماله می کشیم و امیدواریم که طرحی نو درافکنیم .

چرا که هنوز اشرف مخلوقاتیم و غره به تصویر پیچیده ای در ذهن و بهشتی که هزاره هاست می خواهیم خلق کنیم !

اما خوشبختانه هر جا که اشتباه می کنیم می گوییم ؛ ببخشید . این تنها یک اتود ساده است!

" شما هم ببخشید . این تنها یک اتود ساده است !

 

"بخشی از نتیجه گیری پایان نامه دانشگاهی"

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت1 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

     

    ۱۷مرداد = ما - ...+...+...؟!

        

   

امروز تعطیل است !

اما ما هستیم با تنی بی زره . بی کلاه .بی سلاح

و تنها یک حنجره که به اندازه یک شهر روشن است .

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت5 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

       دوام ليلي و مجنون به نارسيدن باد! 

 

     

جوانان اتوكشيده؛ كفش هاي برق انداخته، ماشين هاي آماده و يك ازدحام خارج از حد معمول در كنار بزمي در پس اين هياهو؛ اشتباه نكنيم، قرارمان اين نيست. صداي ساز و دهل هم ارتباطي به ما ندارد. تنها يك خوشامدگويي ساده است كه كمي دير وقت به نظر مي رسد! به عبارتي براي ورود به دفتر يك روزنامه آن هم در ساعات پاياني شب، كسي براي استقبال، با ساز و دهل نمي آيد. اما وجود يك تالار عروسي آن هم مقابل دفتر روزنامه، پاياني است بر اما و اگر و شايد هايي كه از بدو ورود ذهن آدم را مشغول مي سازد.
ديوار بلند و يك در آهني كوچك مي تواند هر چيزي را در پشت سر خود پنهان كند. معبري است براي جدا شدن از فضاي پرشعف يك جشن، از پس درها و ديوارها، دنيا رنگ عوض مي كند چنان كه گاهي حتي حدس زدن آن نيز دشوار است.
اتاقك نگهباني، حياطي كوچك و چند پله فلزي و مدخلي به دنياي يك صحنه، سكانس و حتي پلان كوچكي از يك فيلم كه مي توان با حضوري نابهنگام تمام آن را براي لحظه اي به هم ريخت.


در انتهای نیزار!
همه چيز حال و هواي دفتر روزنامه هايي را دارد كه مي توان بيشتر در فيلم ها و داستان هاي با آن مواجه شد. ميزهاي پيوسته با انبوهي رايانه و برگه هاي جورواجور بر روي ديوارش هم مي توان زيباترين كلام ها را با شاخص ترين تصاوير ديد و لذت برد. از كاغذ كادويي با تصاوير صادق هدايت كه برش خورده تا بريده جرايد و الي آخر.
اما حضور پراكنده افراد، نشان از وقفه اي است در تصويربرداري فيلم «پيمان» كه اعلام سرو شام آن را موجب شده است. در انتهاي سالن و پله هاي مجاور آن و اشاره دستي مبني بر تعارفات هميشگي بر حسب ميهمان نوازي يعني به ميز شام نزديك شدن... .
مقر اصلي همان طبقه اول و محل تحريريه است اما از طبقه دوم تنها براي اتاق چهره پردازي و تعويض لباس و غذاخوري استفاده مي شود.
جايي كه مي توان فارغ از لباس و رنگ و روي جنوبي هنرپيشگان گپ هاي دوستانه اي زد و قدري هم در مورد بقيه و كارهاي در دست ساخت و ... سخن به ميان آورد. تا اينجاي كار مي تواند براي هر فيلمي اتفاق بيفتد اما آنچه يك فيلم را از فيلم ديگر متمايز مي سازد قصه، نام و شرايط آن است؛ به عبارت ساده تر فرم برنامه ريزي روزانه پروژه.
 
برگه مربوطه را اينجا روي در اتاق گريم چسبانده اند:
ـ پروژه در انتهاي نيزار(پيمان)
ساعت حضور عوامل 3 بعدازظهر
منصور ـ محمود مقامي سكانس هاي 48 ـ 7 ـ 32
جمال ـ محسن بهرامي سكانس هاي 7 ـ 32
زكيه ـ افسانه ناصري سكانس 7
جميله ـ سپيده ذاكري سكانس 7
نرجس ـ شيرين بينا سكانس هاي 44 و 48
و...
البته اولين بازيگري كه با او مواجه مي شوم همان خاله ساراي خودمان است كه حالا بيش از يك دهه است در سينما و تلويزيون حضور دارد اما اهل مصاحبه نيست. البته اين تنها در پاسخ به تماس
هاي مكرري است كه مي خواهند صرفاً صفحه هاي روزانه خود را پر كنند. آتنه فقيه نصيري كاري مي كند كه خود نقش گويا باشد و نه اينكه مجبور باشد باز هم از همان كار كردن چيزي بگويد اما وقتي تنگ دلش مي نشينم و فارغ از شرايط كاري گپ مي زنيم، مي بينم كه مثل خيلي از ما دلش مي خواهد گفتگوي جدي داشته باشد تا اين كه بهانه اي باشد براي ... .

لطفاخالكوبي عكستان را پاك كنيد!

هوا دست كمي از گرماي جنوب ندارد و چه هماهنگي ناميموني. قصه، قصه هور است و جنوب. اما آنچه امشب اتفاق مي افتد حكايت سرگرداني زني عراقي است كه از پس سالها به دنبال شوي گمشده اش از آن سوي مرزها گذشته و خود را به دفتر روزنامه اي رسانده كه صاحب آن، زماني همسرش را از نزديك ديده است. جنگ، جنگ است و هر قدر هم كه از آن گذشته باشد، عواقبش گريبان نسل هاي پس از آن را مي گيرد. چه بسيارند آوارگاني كه هنوز به دنبال گمشدگان خود سرگردان دور و نزديك شده اند و چه بسيار آناني كه ديگر چيزي به خاطر نمي آورند جز سوت مداوم منور، گلوله و تانكهايي كه به موزه هاي جنگ اهداءمي شوند.
گاهي جنگ لباس عوض مي كند و در زير روابط آدمها به حيات خود ادامه مي دهد، قصه «پيمان» انگار از اين دست ماجراهاست. درست است كه جنگ تمام شده اما اينجا محل رويارويي دو زن از دو قبيله است كه براي زندگي شان دست به مبارزه مي زنند؛ اول زكيه زن عرب و دوم نرجس زني عشايرنشين كه تقدير پاي او را به زندگي مرد عراقي كشانده است.
فرم برنامه ريزي را از نو بايد مرور كنيم. يك چيز كم است. آن هم عكس احمد ابراهيم سرباز عراقي و خانواده اش در روزنامه است؛ يعني همان نقطه پيوند آغازين. كسي قبلاً ترتيب تهيه آن را داده است. فقط كافي است كه روي ميز مياني تحريريه كه حالا گلهاي داخل گلدان آن بيشتر خزان زده اند تا بهاري گذاشت و افسانه ناصري بيايد و با آن لهجه غليظ عربي اش كه به عبارتي محصول جستجوي خودش نيز هست، بگويد: پس واقعاً خانم رئيس مهمون دارن ...
اما نه هنوز كمي زود است چرا كه بحث بر سرخالكوبي چهره نرجس و دلايل آقاي بازرس مانده.

 آقا بیا پایتخت !

مرتضي عباسي از آن دسته تهيه كنندگاني نيست كه همين طوري سر از تلويزيون در آورده باشد. او از همان سالها پيش تحصيل در رشته برنامه سازي عازم امريكا شده است و با فوق ليسانس ارتباطات شاخه راديو و تلويزيون، قبل از آن كه موهاي سرش سفيد شود با تمام شور و هيجانش بازگشته تا راديو و تلويزيون خراسان براي خودش قطبي بشود. همان زمان كسي گفته بود، اي آقا بيا پايتخت.
اين طوري ها هم كه فكري مي كنيد نيست اما شور ايده آل گرايي چيز ديگري است. حالا سالها  مي گذرد و تازه راهي پايتخت شده است اما البته تا توان داشته براي استانش كسب آبرو كرده است. اين طوري بود كه خودش آمد و با فروتني گفت آماده است تا به هر پرسشي پاسخ دهد. با وجود اين كه بيش از 30 فيلم مختلف در تلويزيون ساخته اما به گفته خودش هنوز آنچه را كه بردلش بنشيند، نساخته است. مصطفي صفاري را از همان مشهد و تلويزيون خراسان مي شناسد و به قولي به كارگرداني اش اعتماد دارد؛ همان موقع ها كه مدير توليد و پخش بوده و يا در معاونت سيما بروبيايي به هم زده بود. پشتكار و دقت آن سالها را هنوز هم با خود دارد به همين خاطر با شيرين بينا در مورد خالكوبي بارها و بارها گفتگو مي كند، انگار كه در معذوريت مميزي ها گير كرده اما مي خواهد هر دو طرف را راضي نگاه دارد. به هر حال گريم بينا (صدق گويا) با همان چهره برنزه و چند خال خاتمه مي يابد. آدم تا با بعضي ها قاطي نشود نمي تواند بفهمد كه چقدر تصوراتش از آنها درست است. شيرين آنقدر راحت و به جوش است كه گاهي با او تا آنجا پيش    مي روي كه انگار نه انگار غريبه اي. از اين كه مجبور است در هر كاري گريم هاي غليظي را تحمل كند كه نه تنها چهره اش را جذاب تر نشان نمي دهد بلكه مخل زيبايي اش هم هست، راضي به نظر نمي رسد. تحصيل در رشته علوم تربيتي كجا و بازيگري كجا! اغلب به نظر مي رسد اين خواهران بزرگترند كه بر مسير اعضاي كوچكتر خانواده تأثير مي گذارند؛ اما در مورد شيرين قضيه برعكس است. نگين صدق گويا خواهر كوچكتر يك روز مي آيد و مي گويد:« شيرين براي فلان فيلم كسي را با چنين مشخصاتي مي خواهند. فكر مي كنم تو از عهده اش بر مي آيي...» و بعد اين مي شود كه مي بينيد. البته گاهي كار از اين هم فراتر مي رود و نوشتن فيلمنامه نيز به آن اضافه مي شود. اما هر چه باشد او مادر است و در گپي كه با جوان تر ها دارد، ناخودآگاه به ياد دختري است كه اين روزها بدجوري درگير قبولي در دانشگاه و مسائل آن است، آن هم با چه وسواسي. عقربه هاي ساعت به سمت نيمه شب خيز برداشته اند و شيرين بينا با تمام خيالاتش حالا بايد به ملاقات نرجس برود. مقابل آينه مي نشيند تا آثار به جاي مانده از خالكوبي اوليه را از چهره اش پاك كنند. او چنان به آينه خيره شده است كه نمي توانم مسير نگاهش را بخوانم و همين طور است كه نرگس شكل مي گيرد... .

  http://simafilmnews.ir/content/view/897/

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت5 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |