|
چه چیزی به زندگی ما معنا می دهد؟ وقتی عاشقیم کمی اینگونه ایم ؛ جیب هایمان را خالی می کنیم ،نام خود را فراموش می کنیم . با شعف یقین هیچ بودن را کشف می کنیم . پس در می یابیم که در مدار زندگی قرار گرفته ایم . این مطلب زمانی برایم مسلم تر شد که دو ایمیل از دو نقطه متفاوت از همین مدار زندگی به دستم رسید که: ما هم به دنبال همراهی برای درک معنای اصلی زندگی هستیم . عجب ! با این حساب دعوت شدم تا یا به اوکراین بروم یا شاید هم آرژانتین به این امید که ملاقاتی هم با عشق داشته باشم! می بینید این واژه چقدر کیمیا شده که مردم از نقاط مختلف دنیا به جنب و جوش افتاده اند ، نامه ها به باد می سپارند. سفر ها به جان می خرند . فرهادها در چنته می گذارند . لیلی ها می نمایند واز همه مهمتر شاید هم روزی به همین منظور شاتل بسازند و به مریخ و اورانوس ومانند آن سرکشی کنند که : - ای بابا ! کاش حداقل همان سیب سرخ و فریب گندم بود . -آهای آهای کسی صدای منو نمی شنوه !؟ - یکی به گرفتگی آئورت من کمک کنه ! - و... - ... - ... اما در نهایت به این نتیجه می رسیم که این روزها یا آن روزها چه فقیر شده ایم ما! - ... پی نوشت :
Age 25 years old Birth Date: 08/31/1981 (mm/dd/YYYY) Age 23 years old Birth Date: 02/20/1984 (mm/dd/YYYY)
سفر نامه شب بود و بدجوری بوی عروس کشانی می آمد . اما نه . تنها مردان کت و شلوار پوشیده و جوانان منتظر سر کوچه ذهن را به اشتباه می انداخت و الا در دفتر روزنامه تنها چیزی که پیدا نمی شود ، مجلس بزم است .عکس و خبرش شاید اما خودش نه. کمی از قرارمان گذشته ، درست مقابل در دبیرستان آن سالها است که ماشینی را گل زده اند و جمعیتی منتظر بدرقه آرزوهای آمده و نیامده ... چشم جوان ها بدجوری برق می زند . .. سالن پذیرایی مشرف است به ... نه تراس طبقه دوم روزنامه مشرف است به در سالن پذیرایی. همه سر میز شام نشسته بودند که صدای بوق و هلهله آمد. مطمئن شدیم که یک زوج دیگر هم پرکشیدند و رفتند .اما ما برای بدرقه اینجا نبودیم .از دامادی آقا جان مدتهاست که می گذرد و چند سال که مفقود الاثر است گوئی هیچ وقت از خاک بیرون نیامده بود ... اما این را نگوئید . این همه راه نیامده ام تا بی عینک و عصا بازگردم. خیلی ها هنوز در تاریخ روزنامه مانده اند .اما اینجا شب است و قبل از هر چیز بازمانده خانواده باید شام بخورد که این رشته سر دراز دارد . صدرا را ختنه کرده اند.تا صبح درد می کشید و گریه بی امانش تا سپیده که مرضیه برای بوسیدن مقبره خانوادگی به مزار رفت ،قطع نشد . در خبرنامه صبح دایی جان اعلام شد که آخرین بازماندگان جشن عروسی هم به خانه هایشان بازگشته اند .ما هم عازمیم اما صدرا را به آستانه ییلاق برده اند. همچنان که پنکه سقفی هنوز صدای تشویق می دهد ، جستجو برای یافتن روح آخرین پدربزرگ هم به جابجایی مادربزرگ کشیده است . اما آنها منتظر نمی مانند. واقعیت این است که وقتی به زادگاهم بازمی گردم هنوز بوی توتون آقا جان از میان نوار باریک سیاه رنگ دیوار خانه به مشام می رسد . و من تنها در پوشیدن جوراب طبی به پای آسیب دیده مادربزرگ است که او را از نزدیک لمس می کنم. آخر همه چیز بوی یک میهمانخانه دائمی می دهد . به خودم گفته ام: مادربزرگ تنها کمی بیمار است و بهتر است که به دنبال کسی باشیم تا فقط اوقات تنهائی اش را پر کند . راه دور نرویم ما خانه را برای بازی و گردهمایی شبانه می خواهیم و مادربزرگ بهانه ای است برای تحقق شادی های کودکانه... پس در گرماگرم قایم باشک آقا جان را هم صدا نزدیم . می ترسیدیم دوباره بگوید : دختر بلند نخند ، ندو یا ... اما او 5 سال است که موهایش را از ته تراشیده ، عبا و شب کلاه اش را آویخته .با همان کت و شلوار ماهوت کشیده وقت رفتن کفش هایی را که یکی از ما برایش برق انداخته پوشیده و در آستانه اذان رفته بود . وسط بازی بود من نفهمیدم فقط دیدم که دایی جان بسته سیگارهای زرش را در جائی پنهان کرد . مادربزرگ درد دلی نداشت . مرضیه پرسیده بود و مادرم را من در آغوش کشیدم ... تازه بازیمان گرم شده بود که آقا جان گفت ؛ دختر نخند ، ندو ، نرو ،... بچه ها با همبازیهایشان . بازی گرگم به هوا .قایم باشک... . درست وسط بازی بود .بزرگ شدم .خندیدم ، دویدم . اما حالا بچه ها با همبازیهاشان . گرگم به هوا با قایم باشک. روز با شب . وقت رفتن است . آقا جان زود تر بیا .
من نه منم ؟ هر انگشت با اشاره زن در جوهر سیاه می غلتد .با فشار دست چپش هر یک با کمی خامی و انحراف درست بر روی برگه احراز هویت می نشیند. خطوط خود را رها می کند . انگشتانم با کمرگاه سیاه روبروی من و من خیره به اثر دوار به جا مانده در درون کادر سفید کاغذی .با هم به واژه سوء پیشینه گوش سپرده ایم . اتاق کوچکی است این محل احراز سوء پیشینه با یک پنجره.آنقدر کوچک که هیچ وقت نمی توان برای یافتن برائت ،از سیاهی دستها فراتر رفت . هیچ کس پلیدی ذهن من را نمی خواند .کسی میزان حماقت ها و یا دروغ ها را نمی سنجد کسی زبانهای آخته را رد یابی نمی کند . … و از همه مهمتر آزمایشگاه فقط باید میزان مرفین خون را گزارش دهد و لا غیر . پنجره رو به بانک مرکزی باز شده . دو روز است که از دست مأمور اعلام سوء پیشینه رها شده ام . سیاهی انگشتانم هم دیگر به یاد نمی آید. اما کلاغ های حادثه هر صبح نام مرا جیغ می کشند . بعد دخترک سرگردان پله بانک ملی به صبحانه ام آدامس نعنایی عهد عتیق می دهد . موش فاضلاب خیابان هفتم گوشه احساسم را می کشد که چگونه می توان برای همیشه از خود درگذشت ؟! . .. … - من بیست و هشت سال است که تبرئه شده ام .
|
About
اگر روزي بتوانم بهترين کارم را انجام بدهم ، حتما سرم را مي گذارم و مي ميرم . Archivesهفته دوم آبان 1388هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 Links
ماهنامه فيلم
فيلم کوتاه | |||||||||||||||