تبليغاتX
شب بی قانون

شب بی قانون

          وداع مودنا و حنجره آفتابگردان هايش

 

  

     Image

 

يك گلدان پر از آفتابگردان هايي كه سر خم كرده اند و به دفتر يادبود خيره مانده اند و صدايي زنده از حنجره اي كه براي آخرين بار از سوي خداوندگار بوسيده شد.


*** بدرود ماستير، بدرود!
ميدان پياتزا، دستان به هم پيوسته و چشماني خيره. شايد آخرين پرده ملاقات ايتاليا با سلطان اپراي جهان بود.
خواننده اي كه به عقيده لري کينگ و صندلي داغش نه هيچ كس مي توانست مثل او بخواند و نه او خودش مي خواست مثل هيچ كس ديگري بخواند. كسي كه به قول خودش اگر هر كس يك بار او را مي ديد ديگر با كس ديگري اشتباهش نمي گرفت. شايد به خاطر صدايش كه شبيه صداي هيچ كس نبود و يا شايد به خاطر هيكل و قيافه اي كه هيچ شباهتي به خواننده هاي ديگر نداشت و يا هر دو.
چه شباهتي مي توانست بين پسر يك نانوا  با خوانندگاني وجود داشته باشد كه از همان كودكي در روياي موسيقي روزگار مي گذراندند؟! آن هم تنها فرزندي كه از همان ابتدا به فوتبال بيش از موسيقي علاقه نشان داد تا جايي كه اولين شهرتش را مديون همان تيم فوتبال محلي مودنا بود.
گويي اما هرگز قرار نبود كه دنيا از طنين صداي مشهورترين خواننده تنور جهان به همراه دوستانش درطي ساليان اخير محروم بماند.
او در خانواده اي نسبتاً فقير به دنيا آمد و قرار بود تا شغل معملي را به خاطر اصرار مادر پيشه خود سازد اما در نهايت، علاقه پدرش به موسيقي از آن جهت كه او خود خواننده اي آماتور بود و پايبندي به اين عهد كه لوچيانو حق دارد تا سي سالگي در خانه پدري بدون پرداخت اجاره زندگي كند، همه و همه دست به دست هم داد تا او اولين گامها را در آموختن موسيقي بردارد. البته وي تا زماني مي توانست در منزل پدري بدون اجاره بهاء اقامت گزيند كه بتواند از موسيقي براي خود كسب درآمد كند. درغير اين صورت بايد خانه را ترك مي كرد و هزينه هايش را نيز به طور كامل به خانواده مي پرداخت.

 

http://simafilmnews.ir/content/view/990/

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت5 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

 

    شرمنده ام اگر هستم

       

بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم.

گاو پاسخ داد: گر ز سرگين من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني

 بوقلمون خورد و بر شاخي نشست

 تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد

تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود

 

. با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني

--------------------------------- 

.گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد

.گاوي گذر همي کرد و سرگين بر وي انداخت

. گنجشک ز گرماي سرگين جان بگرفت و به آواز مشغول شد

گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد

هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد

.هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد

.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان

------------------------ 

خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد

 که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه

 خرگوش بنشست بي حرکت

روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد

.لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است

------------------- 

 براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند

 مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است

 سلسله اعصاب، شايستگي رياست از آن خود خواند

 که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد

. ريه بانگ بر آورد

 هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست

 و هر عضوي به نحوي مدعي

، تا به آخر که مخرج كثافت دعوي رياست کرد

 اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و او برفت و شش روز بسته ماند

اختلال در کار اعضاء پديدار گشت

روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و مخرج كثافت با اتفاق آراء به رياست رسید.

 

چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر مخرج كثافتي رياست کند .

 

 

  

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت4 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

 

 

      انسان براي رفتن به دنيا مي آيد !

 

 

    

         

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت9 قبل از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

 

 

شهر بی خواب

 

هیچ کس در آسمان نمی خوابد ! هیچ کس !

هیچ کس نمی خوابد !

آفریده های ماه فراگردِ لانه های خویش را گشت می زنند!

باشوها برای نیش زدنِ مردانی که خواب نمی بینند ، آمده اند

و هر که شکسته دل بگریزد

باشوی ساکنی را به کوچه خواهد یافت

زیر هیاهوی ستارگان!

 

هیچ کس در آسمان نمی خوابد ! هیچ کس !

هیچ کس نمی خوابد !

مرده یی سه سال است در دوردستِ گورستان می گرید،

چرا که چشم اندازی دارد

و کودکی که سپیده ی امروزش به خاک سپردند

چندان ضجه می زند که می باید

برای خاموش کردنش سگ ها را فرا خواند !

 

زنده گی رؤیا نیست ! هشدار !

ما پای پله ها می غلتیم

به خوردن خاک نموک !

 

ما ریسِ برف ها را بالا می رویم

در آواز ستارگانِ کهنه،

ولی نه فراموشی است اینُ نه رؤیا !

گوشتِ جان دار!

بوسه لب ها را در کلافی از رگ

به هم پیوند می دهد

آن که از درد ناله کند ، هماره درد می کشد

و آن که از مرگ بهراسد ، مرگ را بر گُرده خواهد برد !

روزی اسبان در می کده ها خواهند زیست

و مورچه گان

به زردی آسمان

که در چشم گاوان پناهنده می شود ،

حمله می برند !

روزی رستاخیز ِ پروانه ها شرحه شرحه پدیدار می شود

و در مناظر اسفنجی دودناک

زورق های لال می بینیم که انگشتر ها مان برق می زنند

و گل سرخ از لبانمان می روید !

هشدار ! هشدار! هشدار!...

آنان که زخم ها وُ باران را نگهبانند ،

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت11 قبل از ظهرتوسط سمانه احمدی | |