|
جمعه روز های بی تردید ، هیچ ، رؤیا ماشین دودی ، عصر قجر و شاید تیر و کمان رها ، آرش دست های تقویم را از پشت گره می زنیم . کسی را به کسی نیست نشانه ها تنها طمأنینه ای است ، برآمده از لبان اگزوز اگزوز ماشین های قرعه کشی . *** ما که از نهایت زاده شدیم چه فرق می کند کجای خط افق ، به غروب نزدیک شویم ؟ *** امروز جمعه است زن و مرد در راه خوابیده اند . رادیو ،آمار کودکان زاده نشده را قبل از اذان منتشر نمی کند ! *** احتمال مسمومیت بسیار است . لطفا تا انفجار بعدی در جای خود ، در گل بمانید .
ساعت خاموش ! بند کتانی های نوع جدیدم را که می بندم ، مامان در نمایی درشت از یک لیوان شیر و چند حبه قند به سویم هجوم می آورد . جا را برایش خالی می کنم. قلاب فلزی در را می کشم و می پرم بیرون . دیگر صدائی نمی شنوم جز پائیزی دیررس! دیر شده ، ترسم را زیر بغل می زنم و راه خاکی و باریک باغ مش عباس را که می بینم شروع می کنم به دویدن . پشت دیوار مدرسه زنگ را می زنند ... ساعت را خاموش می کنم . حتی چشمهایت را هم باز نمی کنی . فنجان چایت هنوز تازه است و سرد. برای خودم یک چای دیگر می ریزم . دست هایم را می گذارم زیر چانه ام ، موهای خیسم را می ریزم توی بشقاب و به خاطرات مدرسه ام گوش می دهم ؛ هنوز نرسیده به پای درخت توت ، راننده دنده را عوض می کند، همانطور که مستقیم را نگاه می کند ، از مقابلم می گذرد . تا خیابان راه آهن برای پاهای کوچک من راه بسیار است . باید بروم ، بروم از جلوی کرکره های پائین شده مغازه بزازی می دوم . اما دیگر آقاجان نیست که بگوید: « دختر باید سنگین باشد . توی خیابان نخند ، نخور ، ندو ، از مدرسه چه خبر ، خانم معلمتان فامیلیش چیه ...» این پا و آن پا می کنم . _ آقا جان دیرم شده . خداحافظ . حتما بعد می آیم تا در مورد اختلاف سلیقه هامان کمی حرف بزنیم . نیم هلال میدان را که دور بزنم خیابان راه آهن است اما تو ایستاده ای پشت سرم ، با چشمانی بیدار ، قلاب دستهایت و بوسۀ ناشتایی که بوی سوت کشدار صبح می دهد .
بار تحمل ناپذیر هستی روزها سپري مي شود و هر روز بر روي سينه آدمها و سوار بر قطار كلماتي كه بي مهابا بسويمان روان مي كنند مي خوانيم ؛ به اردوگاه كار اجباري خوش آمديد ! اما «اردوگاه كار اجباري دنيايي است كه همه درآن مدام شب و روز كنار يكديگر زندگي مي كنند.شقاوت و خشونت تنها خصوصيت فرعي ، نه ضروري ، آن است . اردوگاه كار اجباري يعني الغاي كامل زندگي خصوصي . اردوگاه كار اجباري يك چيز استثنايي نيست ،چيزي نيست كه موجب شگفتي شود،بلكه چيزي است بنيادي و واقعي كه در آن به دنيا مي آييم و فقط با تمركز و به كار بردن تمامي نيرويمان مي توانيم از آنجا بگريزيم .»
داستان ناتمام دستانم در یخ می شکند و تو ماهی می شوی . دل برفاب در پیاله خیس می شود و من در نگاه تو آب . دل به دل غلیان موج می شوم . ناله یوزپلنگان بلند است و دستان من کوتاه . یال آن اسب کهر را بنگر . چگونه برای نوازشت دست تکان می دهد؟! ... ماهی ! من آب می شوم اگر بیایی . بمان. حوض تنگ دلم را در قلیان سیراب می کنم . کسی من را شماتت نکند .من یکه و تنها عاشق شده ام . کسی من را صدا نکند خواب دیده ام . دم صبح بود . با رئیس جمهور کنگو از تیره گی دلها سخن می گفتیم و نه سیاهی پوست ها . ... اما مادر غذایش را غروب قسمت می کرد تا قرار ملاقات هامان در جای دیگری جز خانه اجدادی گور به گور شود. ماهی ! آفتاب برآمده ، مانند حضور ماده بوقلمونی که پا به زاست . اما تو در مخده ای از خاطرات ، پهلو به پهلوی حوض ، غنج می زنی کنج دلم را . ... کسی مرا شماتت نکند . دم صبح بود . مادر غذایش را به چهار جهت پراکند و من تک و تنها عاشق شدم. کسی من را صدا نکند خواب دیده ام . اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...
|
About
اگر روزي بتوانم بهترين کارم را انجام بدهم ، حتما سرم را مي گذارم و مي ميرم . Archivesهفته دوم آبان 1388هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 Links
ماهنامه فيلم
فيلم کوتاه |