تبليغاتX
شب بی قانون

شب بی قانون

 

 

      جمعه

 

 

 

 روز های بی تردید ، هیچ ، رؤیا

 ماشین دودی ، عصر قجر

 و شاید تیر و کمان رها ، آرش

 دست های تقویم را از پشت گره می زنیم .

 کسی را به کسی نیست

 نشانه ها تنها طمأنینه ای است

 ، برآمده از لبان اگزوز

 اگزوز ماشین های قرعه کشی .

 

 ***

 ما که از نهایت زاده شدیم

 چه فرق می کند

 کجای خط افق ، به غروب نزدیک شویم ؟

 

 ***

 امروز جمعه است

 زن و مرد

 در راه خوابیده اند .

 رادیو ،آمار کودکان زاده نشده را

 قبل از اذان منتشر نمی کند !

 

 ***

 احتمال  مسمومیت بسیار است .

 لطفا تا انفجار بعدی

 در جای خود ، در گل بمانید .

 

+نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت1 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

 

 

 

ساعت خاموش !

 

بند کتانی های نوع جدیدم را که می بندم ، مامان در نمایی درشت از یک لیوان شیر و چند حبه قند به سویم هجوم می آورد . جا را برایش خالی می کنم. قلاب فلزی در را می کشم و می پرم بیرون . دیگر صدائی نمی شنوم جز پائیزی دیررس!

دیر شده ، ترسم را زیر بغل می زنم و راه خاکی و باریک باغ مش عباس را که می بینم شروع می کنم به دویدن . پشت دیوار مدرسه زنگ را می زنند ...

ساعت را خاموش می کنم . حتی چشمهایت را هم باز نمی کنی . فنجان چایت هنوز تازه است و سرد. برای خودم یک چای دیگر می ریزم . دست هایم را می گذارم زیر چانه ام ، موهای خیسم را می ریزم توی بشقاب و به خاطرات مدرسه ام گوش می دهم ؛

هنوز نرسیده به پای درخت توت ، راننده دنده را عوض می کند، همانطور که مستقیم را نگاه می کند ، از مقابلم می گذرد .

تا خیابان راه آهن برای پاهای کوچک من راه بسیار است . باید بروم ، بروم از جلوی کرکره های پائین شده مغازه بزازی می دوم . اما دیگر آقاجان نیست که بگوید: « دختر باید سنگین باشد . توی خیابان نخند ، نخور ، ندو ، از مدرسه چه خبر ، خانم معلمتان فامیلیش چیه ...»

این پا و آن پا می کنم .

_ آقا جان دیرم شده . خداحافظ . حتما بعد می آیم تا در مورد اختلاف سلیقه هامان کمی حرف بزنیم .

نیم هلال میدان را که دور بزنم خیابان راه آهن است اما تو ایستاده ای پشت سرم ، با چشمانی بیدار ، قلاب دستهایت و بوسۀ ناشتایی که بوی سوت کشدار صبح می دهد .

  

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت9 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

 

 

       بار تحمل ناپذیر هستی

 

 

 

روزها سپري مي شود و هر روز بر روي سينه آدمها و سوار بر قطار كلماتي كه بي مهابا بسويمان روان مي كنند مي خوانيم ؛ به اردوگاه كار اجباري خوش آمديد !

 

 اما «اردوگاه كار اجباري دنيايي است كه همه درآن مدام شب و روز كنار يكديگر زندگي مي كنند.شقاوت و خشونت تنها خصوصيت فرعي ، نه ضروري ، آن است .

اردوگاه كار اجباري يعني الغاي كامل زندگي خصوصي .

اردوگاه كار اجباري يك چيز استثنايي نيست ،چيزي نيست كه موجب شگفتي شود،بلكه چيزي است بنيادي و واقعي كه در آن به دنيا مي آييم و فقط با تمركز و به كار بردن تمامي نيرويمان مي توانيم از آنجا بگريزيم .»

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت6 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

 

 

               داستان ناتمام

 

   

 

دستانم در یخ می شکند و تو ماهی می شوی .

دل برفاب در پیاله خیس می شود و من در نگاه تو آب .

دل به دل غلیان موج می شوم .

ناله یوزپلنگان بلند است و دستان من کوتاه .

یال آن اسب کهر را بنگر .

چگونه برای نوازشت دست تکان می دهد؟!

...

ماهی ! من آب می شوم اگر بیایی .

بمان. حوض تنگ دلم  را در قلیان سیراب می کنم .

کسی من را شماتت نکند .من یکه و تنها عاشق شده ام .

کسی من را صدا نکند خواب دیده ام .

دم صبح بود . با رئیس جمهور کنگو از تیره گی دلها سخن می گفتیم و نه سیاهی پوست ها .

...

اما مادر غذایش را غروب قسمت می کرد تا قرار ملاقات هامان در جای دیگری جز خانه اجدادی گور به گور شود.

ماهی ! آفتاب برآمده ، مانند حضور ماده بوقلمونی که پا به زاست .

اما تو در مخده ای از خاطرات ، پهلو به پهلوی حوض ، غنج می زنی کنج دلم را .

...

کسی مرا شماتت نکند . دم صبح بود . مادر غذایش را به چهار جهت پراکند و من تک و تنها عاشق شدم.

کسی من را صدا نکند خواب دیده ام  .

اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت1 قبل از ظهرتوسط سمانه احمدی | |