تبليغاتX
شب بی قانون

شب بی قانون

 

  پروانه ها پیش از آن که پیر شوند ، می میرند

 

 

       

 

« مرگ یک تصویر نمادین از نبودن است و همان طور که خودتان

می دانید چیزی که نباشد نمی تواند وجود داشته باشد …

بنابراین مرگ وجود ندارد و فقط یه توهم است »

 

1. موعد اخبار ساعت چهارده هم گذشت ، ساعت بر روی عقربه نهم سوت کشداری کشید و رفت . خبرگزاری ها به سرعت  و شتاب فقدان ، گفت و گو های حزن آلودی  را بر روی خروجی سایت های خود می فرستند که تنها کلمه سنگین و تکرار شونده آن  ، شکیبایی بود  ، بود و بود است . اما هنوز رادیو و تلویزیون به عنوان رسانه رسمی خبری را مبنی بر نبود کسی  ، تکذیب و یا تأیید نکرده است . اما نه در همین 28 تیر ماه 1387 است که عزت الله ضرغامی با پیامی همه چیز را به هم می ریزد . اینجا اخبار 30/ 2 عصرگاهی رادیو پیام و صدای سرد گوینده زن رادیو که رفتن « هامون » را همچون خبر اقتصادی ،سیاسی و وضعیت بورس اوراق بهادار اعلام  و بعد به سادگی از وضعیت خوب تنظیم خانواده در ایران به گفتۀ کارشناسان خارجی تعریف می کند .

 

 

 

2. هنوز در مقابل آینه کارخواب ایستاده ام و می گویم اگر کسی با من کار داشت بگو ؛ نیست ، رفته است یکشنبه ، مقابل تالار وحدت کنار دروازۀ سینما.

می ترسد و مضطرب است . اما می خواهد کنار گفت و گویی ساده ، تمام رؤیاهایش از خانه ای سبز در سرزمینی سبزتر را بیدار کند .

شکیبایی ام به پایان رسیده . در اتاق علایقم ،یک قاب عکس قدی موروثی به قد و قواره  « جد بزرگ » خانه سبز دارم که بالای سرم در  کارخواب آویخته است .

 قاب جد بزرگ ، زمانی پر بود از عکس های زنده و سر خوش تک نفره و دسته جمعی غول های دوست داشتنی که صبح به صبح گرد از رخ شان می گرفتم و چند دقیقه ای مقابل آینه زمان می گذاشتم . بلکه فرجی شود و خدا تعدادشان را زیاد کند. اگر هم چنین نکرد ، چنان کند که سر سلامتی بدهد.

اما نه چنین شد و نه چنان ماند .

 هر روز لبخند یکی از غول ها در آینه محو می شود . شاملو مرداد بود  که دیگر از آینه در نیامد ، حاتمی ، سهراب ، فروغ ، کاوه ، گلشیری ، نجدی ، عمران ، شاپور ،رسول ،شهید ثالث و بسیاری دیگر که کودکی را  نوجوانی و جوانی ها به عشق شان یله کردیم ، در دایره زمان از معبر آینه گذشتند .

نه ! هیچ دلم نمی خواهد که غول ها بمیرند ، پس دیگر قاب عکسم را مقابل هیچ آینه ای نمی گیرم  اما انگار  مرگ در نمی زند ،بلکه هر کجا بخواهد فرود می آید !

صبح جمعه است ، می خواهم غبار از عکس های قاب بزدایم ، صدای پای آب می آید ، عمو خسرو با آن صدای خش گرفته از قاب درآمده و در پاشویۀ دنیا دست می شوید ، سهراب کفش هایش را جلوی عمارت پارسیان جفت می کند .کیمیا ، پری ، خواهران غریب  ، همه و همه چراغ و آینه به دست  مقابل قلب او ایستاده اند .

 خسرو تنها به بانو خیره می شود : « بگو رهایم کنند ، بگو راه خانه ام را به یاد خواهم آورد .

می خواهم به جایی دور خیره شوم

می خواهم سیگاری بگیرانم

می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم  ... »**

چشم که می گشایم ، عمو پایش را از حوضچه اکنون بیرون کشیده  و سوار بر آخرین « اتوبوس شب » رفته است .

 

3. دیشب خواب یک ستاره دیده ام . صبح که می شود ، دَه نیامده نامه ای  از «سومین روز پس از مرگ » به دستم می رسد .

صدای عمو خسرو می آید که می خواند : « سلام !

حال همۀ ما خوب است .

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان!

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود

می دانم همیشه حیاط آن جا پر از هوای تازۀ باز نیامدن است

اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هرازگاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا

شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده ، بی پنجره ،بی در ، بی دیوار … هی بخند!

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فراز کوچۀ ما می گذرد

باد بوی نام های کسان من می دهد .

یادت می آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری را جان

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می نویسم .

حال همۀ ما خوب است

اما تو باور مکن!»*

 

آری باور نمی کنم و « دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم . صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند . صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود . صبوری می کنم تا طلوع تبسم تا سهم سایه . تاسراغ همسایه . صبوری می کنم تا مدار ، مدارا ، مرگ .»* تا مرگ خسته از دق الباب نوبت تو  آهسته زیر لب چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید . مثلاً وقت بسیار است و دوباره دور شود .

 تنها یک بار برای همیشه ، می خواهم مرگ تو را نشناسد ، کودک شود یا شاعر ، فرقی نمی کند .

بگذار  کاغذ بی خط خاطرم  تنها پرواز را به خاطر بسپارد .

حالا دیگر برو !

مرگ ، درد مشترک ، بیم سادۀ آشنا !

ما شکیبایی از کف داده ایم  .

 

...............................................

 

*  سید علی صالحی 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت0 قبل از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

              لولا شده در مه

 

 

 

 

چه کسی می تواند بگوید که تا به حال روی وسوسه را مبوسیده و اگر در میان  انبوه وسوسه ها احاطه شده باشد ،  دلرباترین شان را  برنگزیده  ؟!

 پس با این پیش فرض مسجل فرض مبرم می بریم که در این لحظه بی مکان ، من و تو سخت وسوسه شده ایم تا گلی به گوشه جمال خاطرات بزنیم . اما چطور می توانیم جز در مه غلیظ صبح گاهی این روزهای پر ازدحام،  از منظر خود بالغ مان جدا شویم .

خدا کند باران بیاید . اما نه تو بگو مه چه زمان به کمرگاه خاطرات ما می رسد ؟

-  بیا وسوسه بازی ! می خواهم در تو  پنهان شوم .

-  من نمی آیم . نه! می خواهم کوتاه بیایم . وقتی که نمی توانیم بدون دوز ، کلک بزنیم ، وقتی که تو وسوسه می شوی می روی شمال و من جنوب آنوقت انگار نه انگار! ،وقتی که می خواهیم زنده باشیم ، باید بگوییم من آدمم که وسوسه نمی شوم  ، هیس ! هیس! هیس!

-  اصلاً بیا وسوسه مان را گلوله کنیم و بیندازیم پشت دیوار همسایه تا منفجر شود . بعد یک و ان یکاد کامل بخوانیم و با فوت آخر منتظر بمانیم مه بیاید . ما که عشق از سرمان نمی رود ؟

- نگاه کن !کسی به خاطراتمان فرمان ایست می دهد . گلوله را رها کن !

- محاصره شده ایم ! هیس!هیس!هیس!

- چه کسی می تواند بگوید روی وسوسه را پیش از انفجار بوسیده ؟!

گلم گوشۀ جمال تو کافی است تا گلوله را  به لب گیرم .

ما که عشق از سرمان نمی رود !

پس بگذار مه بیاید .

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت0 قبل از ظهرتوسط سمانه احمدی | |

 

          گذر از پیش رو ...

 

 

 

 

27 آذر سال گذشته ساعت 3:37 بعد از ظهر بود . روی صندلی ام در دفتر تحریریه ولو شده بودم . ناگهان درد خفیفی در سمت راست قفسه سینه ام احساس کردم و در جا نشستم  .نگاهی به خال دست راستم انداختم که مطمئن شوم سمت راست است و نه چپ .

_ نکند سکته کنم ؟ ( اغلب انتظارش را می کشیدم )

_ نه ، هیچ ربطی به قلب نداشت .

اما اشتباه می کردم . چون کاملاً به قلبم ، به قلب زندگی ام مرتبط بود . حول و حش همان زمان بود که کریس  برای همیشه از بین ما رفت . هنوز هم که فکر می کنم جدایی شاعرانه ای داشتیم . ما بدون که این که سعی کنیم ، از بسیاری جهات منهای قیافه شبیه بودیم .

این را بعد از رفتنش که فرصت بیشتری داشتم فهمیدم .

حالا هفت ماه است که او رفته و واقعیت این است که من نمی خواستم دیگر نوشتن در اینجا را ادامه بدهم اما امروز که رسید ، دوباره به خلسه کشیده شدم . هم از بابت روز پدر و هم از بابت خبر فوت یک مرد .

 در میان آشنایان مادری ام ، یک پدر -   آن هم در چنین روزی - از دنیا رفت . رفت که رفت.

امروز روز پدر است و من نمی دانم که چند پدر در دنیا دیگر در میان خانواده شان نیستند و چند پدر واقعی در قید حیات اند .

نمی دانم ممکن است که چند نفرشان اسم مستعاری داشته باشند که فرزندشان برایشان انتخاب کرده باشد و آن ها هم با کمال میل پذیرفته باشند . اما نام کریس را خودم برای  بابا انتخاب کرده بودم و یادم هم  نمی آید دقیقاً چه زمانی بود . بهر حال مهم این بود که  همه خانواده  نام جدید را با طیب خاطر پذیرفتند و از فردای آن روزی که نمی دانم چند شنبه و چندم ماه بود ، بابا شد کریس زلفی خاله عالیه که البته بقیه فقط به همان کریس خالی رضایت دادند و من فقط زمان هایی که می خواستم بر فرق سر بی موی بابا دست بکشم و کمی بیشتر کیف کنم نام ابداعی ام را کامل بیان می کردم تا فرصت بیشتری برای لمس سر بابا داشته باشم .

بابا هم انگار دلش غنج می زد برای چنین خل بازی هایی که اغلب مشترک هم بود .

 

من خوشبختم که پدری در دنیای باقی و مادری در دنیای فانی دارم و در آستانۀ در اکنون ایستاده ام و عزیزانم مدام چشمان شان را به من دوخته اند و مرا لبریز محبت می کنند .

درست است که گاهی دلم می خواهد دستان تپل و سرخ رنگ  بابا را نوازش کنم و یا اجازه بدهم که لپ هایم را برای نمونه در مقابل کودکان فامیل بکشد و کمی هم کل کل کنیم. اما وقتی فکر می کنم که چه راحت و آسوده و بدون کوچکترین ناراحتی رفت ، آن وقت است که به اکنون رضایت می دهم و تنها آرزو می کنم که من هم در نهایت بتوانم  مانند او سفر کنم .

وقتی به چندین هزار کودک در جنگ ، یتیم ، بی خانمان و ... در طول تاریخ  فکر می کنم که حتی نمی دانند پدر را چگونه باید هجی کرد و یا هیچ فرصتی برای درک واژه اش را  نداشته اند چه برسد به وجود اش ، نفسم تنگ می شود و خجالت زده می شوم ، اگر بخواهم جز سپاس و شکر گذاری از آنچه داشته ام و از آن دور شده ام ، چیز دیگری بگویم .

 

اما امروز روز پدر است . کریس عزیزم همچنان با من است چرا که باور دارم او هر روز برایم عاشقانه پیامی می فرستد و من با این همه خوشبختی که منوط به جسم نیست زنده ام و طالب مرگ .

درست است که هفت ماه پیش ، من مانند هزاران هزار نفر در روی این کره خاکی عزیزی را از دست داده ام اما من هر روز به طریقی دیگر پدرم را در میان انبوه آدم ها ،پیدا می کنم ، می بینم و حس می کنم  که چه عاشقانه زندگی را برایم دوست داشتنی و قابل درک می کند.

 

 این صفحات به عشق پدرم به روز خواهند شد .

چون من با پدرم در فراسوی مرزهای دیدار، ملاقات می کنم.  

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت0 قبل از ظهرتوسط سمانه احمدی | |