|
- الآن خودتی - آره .چطور مگه ؟! - یعنی اصلاً خودت رو سانسور نمی کنی ! - ............ نه! تهران در زیر پای شان هیکل درشت و فربه اش را رها کرده و بی اعتنا به آن دو ، ساعات خلسه پایانی شب را سپری می کند . دختر جوان همچنان که روی تپه خاکی مشرف به شهر نشسته ، سنگ های ریز و درشت زیر پایش را بادقت از هم جدا می کند و یک اندازه ترین هایشان را روی هم می چیند . مرد فقط به حرکت دست های دختر نگاه می کند و گاهی هم به روبرو . از خانۀ نیمه کاری که پشت بامش با فاصله اندکی در زیر پای آن هاست صدای موسیقی کوچه بازاری می آید. - تا حالا کسی بوده که این طور بهت خیره بشه و نگات کنه ؟ دختر سکوت می کند و بیشتر خودش را با خاک و خل مشغول می کند . بر می گردد که جوابش را بدهد که موبایل مرد زنگ می زند . زنگ . زنگ . زنگ . به هم نگاه می کنند و مرد با نگاهی به شماره تلفن در گوشی تاشو اش را باز می کند ، بلند می شود و در حالی که به دور دست نگاه می کند : -جانم . بله . ...... نه هنوز کارم تمام نشده ....... سناریوی جدیدیه که امشب باید به جایی برسونمش ....خوابیده ؟ ...باشه سعی می کنم زودتر بیام خونه . دختر همچنان به روی هم گذاردن سنگ ها مشغول است . مرد موبایلش را داخل ماشین که کمی آنطرف تر سمت چپ دختر پارک شده می گذارد و طوری در سمت راستش را باز می گذارد که صدای زنگ تلفن را بشنود . سنگ آخر را که روی بقیه می گذارد ، برجک سنگی اش فرو می ریزد.کمی بی حرکت می نشیند و بعد انگار که بالاخره تصمیم خودش را بگیرد، بلند می شود و به سمت ماشین می رود .روی صندلی سمت راست راننده می نشیند . موبایل مرد همچنان آن جا جلوی دید دختر است .مرد با پارچه تمیزی که از داخل ماشین بیرون می آورد به آرامی به دختر نزدیک می شود . - بذار تمیزت کنم . مانتو و شلوارت حسابی خاکی شده . بلندشو . دختر با شک بلند می شود و مرد به آرامی و احتیاط شروع می کند در پناه نور اندک چراغ داخل ماشین که قدری به بیرون تابیده ، لباس های خاکی دختر را تمیز کردن . باز هم به هم نگاه نمی کنند . مرد کارش که تمام می شود کمی مقابل صندلی سمت راست که دختر حالا دوباره روی آن نشسته می ایستد . چراغ داخل ماشین با فشار دکمه ای خاموش می شود . مرد بین زمین و آسمان همچنان در سکوت ایستاده است . دختر پارچه را از دستان مرد می گیرد و می خواهد با تکاندن خاک شلوار مرد ، دلیلی برای توقف او پیدا کند . چند حرکت کافی است که مرد پارچه را از دستش بگیرد و همچنان بین در و او حایل شود و بایستد . بعد همچنان مردد سرش را بر روی دست راستش را که روی سقف بیرونی ماشین گذاشته بگذارد و از زیر آن به دختر خیره می شود .دست چپش سرگردان تاب می خورد . صدای موسیقی کوچه بازاری هم قطع شده . در راه پرنده پر نمی زند . تنها گاهی صدای محو برنامه تلویزیونی از پنجره ای باز در دوردست می آید. دختر نگاهی به جاده خاکی روبرو می اندازد و به گل سر دخترانه ای که گوشه اش از زیر پوست بستنی بیرون زده . پوست بستنی یخی که از اول داخل ماشین و زیر پایش افتاده بود و حالا توجهش را جلب می کند. دیگر به مرد نگاه نمی کند و آرام و با تردید می گوید : - برویم . مرد کمی منتظر می ماند .دست چپ اش را جلو و عقب می کند و بعد خودش را از میانه در کنار می کشد . در را می بندد ، چراغ داخل ماشین روشن می شود. پشت رل می نشیند . هر دو به مسیری که آمده اند خیره شده اند .سی دی داخل ضبط گیر کرده و نمی خواند . ماشین روشن می شود و چنان آدمی که میل رفتن ندارد ،به آرامی در جاده خاکی و پر پیچ و خم حصارک به سمت شهر پیش می رود .
|
About
اگر روزي بتوانم بهترين کارم را انجام بدهم ، حتما سرم را مي گذارم و مي ميرم . Archivesهفته دوم آبان 1388هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 Links
ماهنامه فيلم
فيلم کوتاه |