تبليغاتX
شب بی قانون

شب بی قانون

             جراحی یک حراجی

 

 

حماقت است یا غربت ؟!

وقتی هر زمان که فکر می کنم بار دیگر حتماً بزرگ تر از آنی که هستم

خواهم بود . اما نه عشق بازیچۀ کودکی نیست تا شاید بزرگ شود.  

ما بیش از آن چه فکر می کنیم و یا در سبد ادعاهایمان بر دوش می کشیم

به حواس پنجگانه و عمل غریزه وابسته ایم .

آن زمان که چشمان کوچک و گود افتاده زنی یا مردی کوتاه و نه بلند ، لاغر و

نه خوش منظر ما را در خود غرق می کند ، با تعجب در چشمانش خیره

می شویم و هیچ در نمی یابیم که تنها یک نیروی پر اشتیاق می تواند ما را

به دیوانگی و رسوایی بکشاند که نه عشق است و نه غریزه که بر خاستن

کودکی در خود خفته است که دیگر جایی در بین همسالان بزرگ خود ندارد.

او والد است و نه مولود . او مرد یا زنی است چند ده ساله که به دنبال یک

هاله ، روان شده است .

زندگی ما پر است . نه ، سرشار است از حواله های سرگردان در میان

درختان بزرگ سپیدار و خاطراتی که با ازدحام جمعیت قلبمان یکی یکی

ریشه کن می شوند .

با خود فکر می کنم که انگار در چهل سالگی خواهم مرد.

فرصتی نمانده ، به دنبال لذتی می گردم که جوان تر و زیبا نگاهم دارد. اما

نه ! جاودانه تر از مرگ نمی شناسم . من بی چاره ای هستم که از بد

حادثه از مد افتاده ای هیچ حسرتی بر زندگی ندارم !

می بینیم ، می شنویم و فکر می کنیم تا تو دوست من بر قله چهل

بایستی و به دنبال اکسیر جوانی افق های گوناگون را رصد کنی.

اما من بی تابم و بی قرار . بر قله جستجوی تو نتوانم ایستاد. تو مرا گوی که

کجاست مأمن آرامش سبکی که در پرواز شبانه ام احساس می کنم ؟

کجاست قامت کامل سایه ای که در پشت کار خوابم می بینم ؟ کجاست

دستانی که شبانه پر می دهند قامت سنگین و کوتاه مرا؟

تو می گفتی جنگ تمام شده است . دیگر جوانی به جبهه نمی رود .

شمعدانی ها از روی خاک خیس جمع شده اند و کمتر کسی به نشانه ادب

اطلسی در جیب می گذارد.

مردان دست زنان را نمی بوسند ، زنان چین دامن هایشان را به نشانۀ

احترام تا ساق پا بالا نمی کشند.

لبخند عاشقانه هر فرد به تعداد افراد قابل مشاهده زیاد شده است . بوسه

ها از دست به فراتر رسیده اند و دامن ها از سر راه برداشته شده اند.

دشت ها پر از موانع سیمانی است و عشاق تازه به دوران رسیده چون

کالاهای تجاری باب روز درون قوطی های کوچک فشرده اقتضای حاجت می

کنند .

دیگر کارت های ورود و خروج اداری به یاری هیچ فضاحتی نمی رسد.

- تو هر چه قدر که با من از بهترین ها بگویی من در کشش عضلانی

ماهیچه های بالا تنه ات سیر خواهم کرد !

- تو هر چه قدر صدای مرا نشنوی من بیشتر تو را نی بلعم .

این دو ، بنیان ساده از اصل جان فرسای رابطه در پکیج های باب روز است .

راه حل دیگری نیست . ما در هر طلوع به سلامتی و جوانی در آنسوی پیری

می اندیشیم . اما تو بخند . مهم نیست که به روی من خواهی خندید و یا

در پشت حماقتم ،  تنها تو بخند . من می خواهم به اندازۀ تمام اطلسی

هایی که در جیب نداشته ام جوان بمانم .

من پیرمردی مفلوک و پیرزنی ژنده توأمانم که گدایی جوانیم مرا از مرز

صدسالگی گذراند .

اینجا ایستگاه چل چلی است و من چنان در حقارت مانده ام که هر روز ،

بودن در میان جنازه ای جوان آرزویی است سترگ !  

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت3 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |