|
جراحی یک حراجی حماقت است یا غربت ؟! وقتی هر زمان که فکر می کنم بار دیگر حتماً بزرگ تر از آنی که هستم خواهم بود . اما نه عشق بازیچۀ کودکی نیست تا شاید بزرگ شود. ما بیش از آن چه فکر می کنیم و یا در سبد ادعاهایمان بر دوش می کشیم به حواس پنجگانه و عمل غریزه وابسته ایم . آن زمان که چشمان کوچک و گود افتاده زنی یا مردی کوتاه و نه بلند ، لاغر و نه خوش منظر ما را در خود غرق می کند ، با تعجب در چشمانش خیره می شویم و هیچ در نمی یابیم که تنها یک نیروی پر اشتیاق می تواند ما را به دیوانگی و رسوایی بکشاند که نه عشق است و نه غریزه که بر خاستن کودکی در خود خفته است که دیگر جایی در بین همسالان بزرگ خود ندارد. او والد است و نه مولود . او مرد یا زنی است چند ده ساله که به دنبال یک هاله ، روان شده است . زندگی ما پر است . نه ، سرشار است از حواله های سرگردان در میان درختان بزرگ سپیدار و خاطراتی که با ازدحام جمعیت قلبمان یکی یکی ریشه کن می شوند . با خود فکر می کنم که انگار در چهل سالگی خواهم مرد. فرصتی نمانده ، به دنبال لذتی می گردم که جوان تر و زیبا نگاهم دارد. اما نه ! جاودانه تر از مرگ نمی شناسم . من بی چاره ای هستم که از بد حادثه از مد افتاده ای هیچ حسرتی بر زندگی ندارم ! می بینیم ، می شنویم و فکر می کنیم تا تو دوست من بر قله چهل بایستی و به دنبال اکسیر جوانی افق های گوناگون را رصد کنی. اما من بی تابم و بی قرار . بر قله جستجوی تو نتوانم ایستاد. تو مرا گوی که کجاست مأمن آرامش سبکی که در پرواز شبانه ام احساس می کنم ؟ کجاست قامت کامل سایه ای که در پشت کار خوابم می بینم ؟ کجاست دستانی که شبانه پر می دهند قامت سنگین و کوتاه مرا؟ تو می گفتی جنگ تمام شده است . دیگر جوانی به جبهه نمی رود . شمعدانی ها از روی خاک خیس جمع شده اند و کمتر کسی به نشانه ادب اطلسی در جیب می گذارد. مردان دست زنان را نمی بوسند ، زنان چین دامن هایشان را به نشانۀ احترام تا ساق پا بالا نمی کشند. لبخند عاشقانه هر فرد به تعداد افراد قابل مشاهده زیاد شده است . بوسه ها از دست به فراتر رسیده اند و دامن ها از سر راه برداشته شده اند. دشت ها پر از موانع سیمانی است و عشاق تازه به دوران رسیده چون کالاهای تجاری باب روز درون قوطی های کوچک فشرده اقتضای حاجت می کنند . دیگر کارت های ورود و خروج اداری به یاری هیچ فضاحتی نمی رسد. - تو هر چه قدر که با من از بهترین ها بگویی من در کشش عضلانی ماهیچه های بالا تنه ات سیر خواهم کرد ! - تو هر چه قدر صدای مرا نشنوی من بیشتر تو را نی بلعم . این دو ، بنیان ساده از اصل جان فرسای رابطه در پکیج های باب روز است . راه حل دیگری نیست . ما در هر طلوع به سلامتی و جوانی در آنسوی پیری می اندیشیم . اما تو بخند . مهم نیست که به روی من خواهی خندید و یا در پشت حماقتم ، تنها تو بخند . من می خواهم به اندازۀ تمام اطلسی هایی که در جیب نداشته ام جوان بمانم . من پیرمردی مفلوک و پیرزنی ژنده توأمانم که گدایی جوانیم مرا از مرز صدسالگی گذراند . اینجا ایستگاه چل چلی است و من چنان در حقارت مانده ام که هر روز ، بودن در میان جنازه ای جوان آرزویی است سترگ !
|
About
اگر روزي بتوانم بهترين کارم را انجام بدهم ، حتما سرم را مي گذارم و مي ميرم . Archivesهفته دوم آبان 1388هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 Links
ماهنامه فيلم
فيلم کوتاه |