تبليغاتX
شب بی قانون

شب بی قانون

                    

           « انسان پرنده نامرغوبی است، آقای غریب !»

 

                     

«اندوهگين بودم كه چرا كفش به پا ندارم، به خيابان رفتم، تا به مردي رسيدم كه پا نداشت!» 1

نمي دانم چرا اما وقتي لطفلي نوكر حكيم گركان را مي بينم به ياد لوح مقبره‌ي نيكوس كازانتزاكيس در جزيره‌ي كِرت مي افتم و نه قبر تنهايي در  حاشيه دژكوه !

به ياد مردي كه پا داشت و به رسم پرنده گان كفش به پا نمي كرد . آهسته مي آمد و آهسته مي رفت . در كليشه زاده شد و بي كليشه رفت . اما گيشه نشد.

او كه وقتی مي آمد ، چنان کاریزمایی با خود مي آورد كه وقتي مي رفت تامدت ها متوجه نبودش نمي شديم . چنان جذبه اي در  جاي پاي اين نوكر پاپتي بود كه هر وقت به ياد روزگار غريب آقاي قريب مي افتیم ، با وجود چه بسيار گپ و گفت هايي كه با كارگردان ، بازيگر و هر كه بود ،از آن  به جا مانده ، گوشه اي در قلب و ذهن مان با يك علامت سئوال خالي مي شود . جايي براي ...   مردي كه كفش به پا نمي كرد تا آهسته بيايد و برود و در هياهوي هميشگي تبريك ، تمجيد ، تهنيت و هر چه شهرت است پشت لهجه دژكوهي اش ، زل بزند در چشم  مرگ و دست تكان بدهد كه هي من اينجايم ! من! كلاغي كه لهجه اش را عوض نمي كند تا هر چند دير اما به خاطر بياوريش.

حسين بود و پناهی و  چارچوب و شرايط خاص خودش را داشت. چنان که به قول عیاری «نقش بايد نزديك به خصوصيات منحصر به فرد او مي‌بود تا نتيجه اش مطلوب از كار دربيايد. به غير از اين هيچ جوري نمي‌شد از او بازي گرفت. اين الزاما ايرادي هم به حساب نمي آيد. اگر در همان محدوده نقش نوكر حكيم رحمت‌الله را درخشان بازي مي كند، چرا نبايد راضي باشيم ؟ » چرا؟!

او در گركان جا ماند . نه به خاطر فراموشي آقاي قريب و يا بي مبالاتي خودش  بلكه چون مانند هميشه مي خواست رد گم كند تا كه نه گورش را ، نه خودش را ، بلكه «من» را گم كند . «من» مخاطب ،«من» منتقد ، « من » . مني كه در بسياري مواقع اصل ماجرا را در هياهو گم مي كنم . درست مثل روزي كه اين نوكر حکيم رحمت الله آنقدر درباره ميت و عزرائيل و تابوت و کافور و کفن حرف زد ، كه مرد و ما فقط پايتخت نشين شديم .

«دل ساده برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كیش كن كه قند شهر دروغی بیش نبوده است.» 3

به حسين پناهي و لطفعلي اش كه فكر مي كنم  و زندگيي كه برايش بازي بود و مرگ طلبي كه زندگي ، به نقطه اي مي رسم كه لطفعلي با همه روستايي بودنش براي پناهي مثل چیدن نور از «سینه» و بردن به « سر» بود و سکوی پرواز.

بازيگري كه « نقش می پذیرفت . امّا بازی نمی کرد . آن گاه که به هردلیل قرار می شد ، کس دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راه های گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرسوناژ در سناریو.» ۳ 

لطفعلی را کسی درک نمی کرد یا اگر هم می کرد مثل حکیم رحمت الله و محمد به روی خودش نمی آورد . او اجازه داشت خودش خودش را طبابت کند ، نه به این دلیل که حکیمی حازق بود و یا پزشکی پر آتیه می شد ،نه! حتی پناهی هم بازیگر خوبی نبود ! چون او همیشه این مشكل را داشت كه می خواست پرنده باشد. لطفلی هم همین طور ! به همین علت بود که چنان جوجه اردک زشتی در کوچه پس کوچه های حادثه می خرامید و خود به خود می پرداخت که چه ؟ هی فلانی من مال این طرف ها نیستم . من « من » نیستم !

 تنها دلخوشی او و بخت یاری ما در این سال ها همین بود که حسین پناهی ، حسین بود و پناهی . بدون تغییر و تبدیل در نقش های رنگی زمانه و صد البته شیرین .شرینی بنا شده بر خاکستر داغ تلخ کامی ها .چرا که   به قول خودش، انسان پرنده نامرغوبی است.

«من فكر مي‌كنم بازيگر‌ها يك ويژگي شخصيتي كلي دارند. به نظرم عده كمي درك بازيگري دارند. منظورم از درك، همه آن فاكتورهايي است كه حضور فيزيكي بازيگر را به چيزي فراتر از قابل قبول بودن نقش تبديل مي‌كند؛ جوري كه تماشاگر احساس كند حتي بوي بازيگر را هم استنشاق مي‌كند. بيش ترشان از هيولاي درون اين حوزه- يعني خودنمايي- رنج مي‌برند. »

كيانوش عياري كه از هيولاي درون حرف مي زند ، هنوز نوكر حكيم رحمت الله  وردست آقاي قريب ايستاده  و زل زده به مهمانان ناخوانده اي  كه مدام دنبال رد هيولا و  خلق تفاوت اند ، فارغ از اين كه لطفعلي از غم هيولاي برون مرده است نه نقصان درون.

«مادربزرگ ! گم كرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكی بسته بودی به بازوی من، من چشم خورده ام !من چشم خورده ام! من تكه تكه از دست رفته ام در روز، روز زندگانیم.» ۴

 

 پی نوشت :

1.    بخشی از سنگ نوشته مقبره‌ي نيكوس كازانتزاكيس در جزيره‌ي كِرت

۲.    از میان نوشته های حسین پناهی

۳.    از  یادنامه حسین پناهی

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت3 بعد از ظهرتوسط سمانه احمدی | |