|
خرفستران !* *محمد علي سجادي وقتي در را باز ميكنم تجمع هزاران سوسك دركف در ورودي بهم ميريزد و سراسيمه به سوراخهاشان ميخزند
تا به فاتحان جديد كه ما بوديم به ناچار جا بدهند. شايد كلي هم به ما بد و بيراه
گفتند كه عيششان را بهم زده بوديم ! سال پنجاه وُ شش پنجاه
و هفت ، اوايل شلوغيها ، تمام محلههاي پائين شهر را گشته بوديم به همراه پدر و
مادر و دوستان ديگر ولي نتوانسته بوديم خانهاي با اجاره مناسب جيب پدر پيدا كنيم
و اين جا را دايي كوچيكهي مهربانمان
پيداكرده بود . ميدان فوزيه كه حالا شده امام حسين ، ته خيابان شهرستاني بغل حمامي
عمومي و قديمي كه زمستان و تابستان داغمان مي كرد و شايد خوشايند حشرات ، يا به
قول اوستا خرفستران بود ! چون متروك بود و انباري يا خلوت صاحبخانه بود بود براي
منقل و دود و رفاقت . اوضاع آنقدر خيط بود كه شايد او هم فكر نميكرد بيچارههايي
پيدا شوند عين ما كه محتاج همين سوسكداني باشند ! طبقهي بالا كه دو اتاق
داشت را داده بودند به ما به ماهي هزار و هشتصد يا چهارصد تومان ! كف اتاقها سياه
بود . انگار انبار ذغال بود . سمباده كشيدم و سمباده كشيدم آن قدر كه تب كردم .
چون پاك نميشد لامصب .داشتم زور ميزدم سياهيها را پاككنم . تارعنكبوتها را.
موريانهها را .اما سوسكها از بين نمي رفتند انگار! بايگون زديم . دوا و سم
ريختيم تا نابودشان كنم ولي آنها تغيير وضعيت دادند و پنهان شدند و زندگي مخفي را
برگزيدند.مستراح كه در زير زمين بود يعني ده دوازده تا پلهي سيماني مي خورد،شد
خلوت گاه و اتاق شُور و مشورت يا هواخواري اين خرفستران ! دوستانم معقتد بودند كه
با اين كارها ساخت و ساز اين خانه درست نميشود . چون موريانهها و سوسكها و كرمها ريشه در رگ و پي اين خانه دارند . هرچهقدر هم بسابي و رنگ بزني
- زده بودم رنگ آبي كه هميشه دوستش دارم - بي فايده است . درباره وجود خرفستران خيلي
حرف زديم . اين كه چرا هستند و چه به درد ميخورند ؟ دوست ديرينهام گفت وجود اين
موجودات وجودشان ضرورياست ، وگرنه خداوند نميآفريدشان . بعد پرت شديم به اين كه
اصلا خدا چيه ، وجود چيه و طبيعت و عنصر تصادف . يعني من كشيدمش وسط . سوسكي
سراسيمه از كنجي پاي پنجره بيرون خزيد و انگار بو كشيد و رفت سمت سوراخي ديگر.
كتابي را كه دم دستم بود پرت كردم برايش . دوستم اعتراض كرد كه گناه دارد. ديگر
خسته شده بودم از دستشان . داد زدم حتا توي خوابم هم ميآيند اين بي خاصيتها .
دوستم گفت اگر آنها سموم هوا را نبلعند ميداني چه ميشود ؟ مي گويم اينها وقتي
شب خوابيدهام ميآيند روي بدنم رژه ميروند.
گاه با تمام وقاحت روي صورتم خوش نشيني ميكنند و خوابم را آشفته ميكنند و مجبور
ميشوم با دستم لهشان كنم. راديو داشت حرفهاي ازهاري را پخش ميكرد كه ميگفت
اين مردم نيستند كه شعار ميدهند بلكه صداي نواره ! حيران و رگ كرده از كوره در
رفتيم. بد و بي راه گفتيم.بي بي سي را گرفتم با آن راديو ضبط استريويي كه تازه
خريده بودم به قيمت دوهزار و پانصد تومان ؛ داشت از كشت و كشتار در شهرهاي ايران
ميگفت و هجوم وحشيانه نيرويهاي ساواك به خانههاي مبارزين . از خاطرهي هجوم صبح
لات و لوتها و شهرنوييها كه در حمايت از شاه قمهكشي كرده بودند توي توپخانه
گفتم . گفتم اينها كييند؟ اينها حيوانند . گفتم مثل همين خرفستران . بحث داغي
در گرفت تا نيمههاي شب. همانطوركه اعلاميه هم تكثير ميكرديم با استنسيل دستي ،
حرف هم ميزديم. سعي ميكرديم تعريف و توضيح براي اين پديده پيدا كنيم . لمپنيسم و
توليد و باز توليد و نيروهاي مازاد توليد و حاشيهنشينان جامعهي شهري و خرده بورژواهاي
گورگي ، برشت و نقش لمپن پرولتاريا ... نقش فقر در آلت دست شدن و زندگي باري بهرجهت
داشتن . اين كه چهطور مي شود آنها را متحول كنيم و از اين جور حرفهاي صادقانه
ولي به نظر دوستم كشك ! شبي ازسر عادت داشتم
نقاشي ميكردم _ بدبخت نقاشي كردن بودم _ شب تا صبح . هواي بيرون سرد بود ولي روي
ديوار، مارمولكها ميچرخيدند و خوش بودند . سوسكها هم . مورچهها را اما دوست
داشتم . ولي رفيق عجيبي داشتم كه يك شب به طور ناگهان كشفش كردم . دو چشم ريز و
براق . دقت كه كردم ديدم موشي سفيد است كه به من زل زده . خوب شد گربه نداشتم .
مدتها هم ديگر را برانداز كرديم توي تاريكي تا شايد يكيمان از رو برود . شايدهم
مي خواست چيز ديگري بگويد . ازجايي كه وقتي ميرويم چشم ديدن نداريم چون چارپاره
استخوانيم و يه خورده مُرده! ، و شايد هم در عجب ما آدمها مانده بود ، ديده بود زيرزمينهاي
متروك و بازداشتگاههاي آشكار و پنهان را . شايد ميخواست بگويد چهطور اجساد توي
خاك توسط كرمها و سوسكها و موريانهها جويده ميشود و بالاي خاك هم ما همديگر
را پاره پوره ميكنيم ... دوست ديرينهام خواست تا موش سفيد را ببيند . گفتم او به
ارادهي من بيرون نميآيد و نميآمد . بعد از مدتي كه به قول قديميها آبها از
آسياب افتاد و همه چيز آرام شد ديگر نيامد ! از آن خانه به خانهي
بهتري هرچند قديمي اما حياطدار در نظامآباد كوچ كرديم . اتاقهاي بيشتر و حوضي
در وسط دو باغچهي عاطل مانده كه پدر آبادش كرد. دلم خوش بود كه ديگر از شر
خرفستران خلاص شدم ولي اين طور نبود و سوسكها انگار وجود ما را بو مي كشيدند و
آمدند . شايد هم بودند . ميدانستم كه بودند . حوض را تميز كرديم . تويش آب
انداختيم . ماهي ريز و درشت كه پابند پدر بودند و خرده ريزه هاي نان دست او .
باغچه گل انداخت . سبزشد كه پدر عاشق اين كار بود و آئين ديرينهي سينهي او بود .
او بود و دوچرخهاي كه باد به تندبادي مي رساندش به پلاك هفت تا به اينها مي رسيد
. مادر هم جارو مي زد . دستمال ميكشيد و سوسكها بودند در كنار مورچهها . مورچه
ها را دوست داشتم هرچند مادر از دستشان هوار مي زد كه از در و ديوارخانهي اجارهايش
بالا مي رفتند . روزي كه ديدم داشتند سوسكي را كه با دمپايي كشته بودم با خودشان ،
تكه تكه به لانهشان مي بردند لبختد زدم . ياد سوسكي افتادم كه مست كرده بود و
آمده بود توي حياط و داد زده بود گور پدر هرچي دم پايي ! خنديدم بلند ازيادآوري
اين جوك و ياد خاله سوسكه افتادم و چادر سياهش و موش موشك كه عاشقش شده بود . شهر
قصه . بيژن مفيد . راستي آن موش سفيد كجا بود ؟ آرزويم ديري نپائيد . با بگير و به
بندهاي خرداد شصت بود كه اوضاع دوباره بهم ريختهتر شد. بگير و به بند. جنگ
. ريختن ارازل و اوباش حالا با مارك ديگري توي خيابان و زدن مردم و كوبيدن ديگران و
از اين حرفهاي هزارن بار آزموده . قمه كشي . اسلحه به دست . تيغ .خون . روزهايي
مثل يه كابوس نه خود كابوس . بي خوابي و دوباره آن دو چشم ريز پديدار شد . چه مي
گفت و چه مي خواست بگويد ؟ آيا توي زير زمين هم خبري شده بود . زلزلهاي ، انفاقي
، چيزي؟موشك باران كه شد مجبور به ترك خانه شديم و رفتيم سمت ولايت. پيش عموها .
خوش بوديم . وقتي برگشتيم سوسكها خانه را قورق كرده بودند . روي ديوارها. قالي از
ريخت افتاده ، ظرفها ، شكردان ، لاي رخت خواب ، توي كمد ، توي ... افتاديم به جانشان
. جانمان در آمد ولي توانستيم باز خانه را به شكل خودش در بياوريم و آرزو كرديم
خانهي تميزتري گيرمان بيايد . پسرم با شنيدن اين حرفها
حالش بد مي شود . تحمل هيچ سوسكي را توي آپارتمان ندارد و دعوامان ميكند كه چرا
در توالت را باز مي كني تا سوسك بيايد بيرون . او از وحشت سوسكها كه اگر توي خواب
به سراغش بيايند كلافه است . او خودش را دشمن سوسكها مي داند . بهش مي گويم چهطور
توي مشتم مي گرفتمشان و او دچار بدحالي مي شود . مي گويم بايد باور كني كه آنها
هستند ، هميشه هستند و بودند و خواهند بود و او اصلا دلش نميخواهد كه اين را باور
كند . ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- *خرفستران : خرفستر نام
كلي همهي جانوران و حشرات گزنده و آسيب رسان است كه به اعتقاد مزدا پرستان از پتياره
آفرينيهاي اهريمنند در برابر آفرينش نيك و پاك اهورايي و براي تباهي جهان پاكي و
اشه آفريده شدهاند . كشتن و نابود كردن خرفستران از خويشكاريهاي پيروان دين
مزداست . واژهي خَسَتر در فارسي بازماندهي همين واژهي اوستايي است .
گفت و گو با محمد علي سجادي نويسنده ،
کارگردان و شاعر منتقد و مميز همه ما را به يک چوب مي زنند اشاره : درست بعد از اکران
"مخمصه" و ديدن يک فيلم تلويزيوني به نام "ساياب " از سجادي
بود که يک پرسش ذهنم را به خود مشغول کرد و اينکه چرا عده اي با وجود داشتن
کارنامه اي قابل دفاع و فعاليت مستمر در چند حوزه علاوه بر سينما و به عبارت ساده
تر دغدغه فرهنگي و هنري داشتن ، در محاق مي مانند و چگونه بالا آمدن موج هاي
گوناگون در سينماي اين سال هاي مان باعث مي شود ،سنگ ها همچنان در ته دريا بمانند
و ديده نشوند. سجادي فيلمساز پرکاري است که علاوه بر فيلمسازي ، رمان نويس و
شاعرو حتي نقاش هم هست . اما آنطور که بايد و شايد آثارش به دلايل مختلف ديده نشده
اند. سينماي سجادي نه چنان عام است که تنه به فيلمفارسي بزند و نه چنان خاص که فقط
اهلش را اهلي کند . او در ميانه ايستاده است
و همچنان هم بر موضع خود استوار است . با او درحالي بر سر مواضع اش در
فيلمسازي و نظريه هايش به چند و چون پرداختيم که قرار است بعد از 5 سال فيلم
"شوريده" اش هم دير يا زود اکران شود. ***وقتي به كارنامه شما نگاه مي كنيم
،فيلم هاي شما اغلب درام هايي با گرايش به موضوعات معمايي و پليسي است كه گاه و
بيگاه رگههايي از پسيكودرام نيز در آنها ديده مي شود و نه به جهت موضوع و نه از
منظر فرمي جزء آن دسته آثاري كه حساسيت برانگيز باشد ،قرار نمي گيرد . اما
متأسفانه مي بينيم با وجود رعايت فرمول هاي جذب مخاطب ، باز فيلم هاي تان كمتر
امكان اكران و فرصت ارائه مي يابند . خودتان ريشه اين ماجرا را در چه چيز مي
دانيد؟ من تصور مي كنم اين مسئله مانند همه
آن مشكلاتي كه در اين زمينه وجود دارد ، به
خارج ازقاب بر مي گردد . يعني خود قاب همانطور كه خودتان نيز اشاره كرديد چندان
مسئله اي ندارد و اصل مشكلات به خارج از آن بر ميگردد . اين حاشيه است كه در مورد
متن تصميم مي گيرد. شما در مسائل سياسي ،اجتماعي و خانوادگي مان اگر دقت كنيد،اين
موضوع قابل رؤيت است .اين مسئله هم بر مي گردد به دهه 60 و انگ هايي كه در آن دوره
زده شد.فكر مي كنم اين موضوع تاحدي هم به منفرد و مستقل بودن من هم بر مي گردد.به
همين علت تصور مي كنم آسيب پذيري افراد مستقل در شرايطي كه اغلب جاها حيدري نعمتي اداره
ميشود زياد است . در حقيقت فشار به هر دو طرف ميآيد.يادم مي آيد زمان انقلاب در
روزنامه اطلاعات كار مي كردم كه آمدند و گفتند ميدان توپخانه شلوغ است. من هم يك
دوربين برداشتم و رفتم آنجا كه ديدم يكسري از لمپن ها در حال شلوغ كردن هستند و
پاسبانها نيز مشايعت شان ميكنند.مي خواستم عكس بگيرم كه ديدم از طرف ديگر، بچه
هاي انقلابي در حال سنگ زدن اند. من وسط شان مانده و گير کرده بودم. فكر مي كنم
اين ماجرا همچنان ادامه دارد. با وجود اين كه من در آن زمان فعال بودم و در جريان
انقلاب هم قرار داشتم اما همچنان در ميانه ماجرا گير كردهام . فكر مي كنم استقلال
فيلمساز و برخي مواقع بدون دليل و به جهت موانع تراشي است كه چنين اتفاقي مي افتد.
مميزي در كشور ما امري سليقه اي و شخصي است و چون قاعده و قانوني وجود ندارد و
مانند خيلي از چيزهاي ديگرمان نظام مند نيست، آمدن هر جريان و فردي قواعد را تابع
خود مي كند و به همين علت است كه دچار چنين مسائلي مي شويم. ***خب . انگار طلسم شكسته شده و بعد
از 5
سال قرار است فيلم "شوريده "شما اكران شود . فكر نمي كنيد اين
اكران دير هنگام ، چندان هم به نفع شما نباشد و به عبارتي ممكن است تاريخ مصرف آن
گذشته باشد؟ متأسفانه با فيلم هاي من هميشه همين
برخورد شده . كمتر فيلمي از من در زمان خودش اكران شده است.آنهايي كه اكران شده كه
هيچ . مسير طبيعي خودش را طي كرده است . اما متاسفانه مميزي اين لطمه را به من زده
است . ببينيد يك زماني است كه تو را حذف مي كنند . مثل دهه شصت كه سناريو مي داديم
، قبول نمي كردند يا به من اين اجازه را نمي دادند ولي به ديگري كه فكر مي كردند
جزء برادرها هستند و از خودشان هستند ،اين اجازه را مي دادند . الان هم كه نگاه
مي كنيم مي بينيم كه نوع حذف شدن ها تغيير كرده و يك راهش هم همين است كه در مميزي
اتفاق مي افتد. *** "شوريده" با وجود اينكه
توقيف نيست اما از زمان ساخت تا كنون همچنان در محاق است ،چرا؟ تمام اتفاقي كه براي"
شوريده" افتاده محصول مميزي نيست ،متأسفانه محصول جريان مافياي اكراني است كه
وجود دارد . آن سلف خرهايي كه هستند و مي شود حسابي در مورد آنها صحبت كرد هم يك
پاي مميزي هستند . در حقيقت آنها باعث شدند اكران فيلمهايي از قبيل" شوريده"
به تعويق بيفتد. در چنين شرايطي وزارت ارشاد نه تنها به اكران كمك
نمي كند بلكه جريان رايج را هم هدايت نميكند . اين ماجرا هم درطول اين چند سال اخير اين مسئله حادتر شده و
همين طور است كه مي بينيد. *** هيچ وقت نشده بخواهيد شيوه تان را
عوض كنيد تا اكران سهل تري داشته باشيد؟ همانطور كه خودتان هم اشاره كرديد ،
فيلمهاي من فيلمهاي آنچنان خاص نيستند اما بي خاصيت هم نيستند و بيشتر تماشگر
عام را در نظر دارند . اغلب هم با آن ارتباط برقرار كرده اند. پس نيازي به چنين
چرخشي نيست . *** مثلا ملودرام هاي بيشتري بسازيد
... خب ساخته ام ؛"شيفته " و
"رنگ شب " همين "شوريده " كه شما مي گوييد تلفيقي ازملودرام و
پسيكودرام است . "جنايت" هم
عاري از ملودارام نيست . من همه اينها را رعايت ميكنم . پس مسئله اين نيست . چون
فيلمهاي مشابه فيلمهاي من مي آيند و اكران هم مي شوند . با اين كاري ندارم كه مي
فروشد يانه . متأسفانه به من فرصت اكران داده نمي شود كه ببينيم مي فروشد يا نه ؟
يعني فيلم "تردست " را که من ساختم ، شش سال پيش در دوره اصلاحات توقيف
شد.الان هم توقيف است اما به دلايل واهي . خودشان هم اخيرا اذعان كرده اند كه اين فيلم
نسبت به خيلي از فيلم هايي كه دارد اكران مي شود ،مشكل كمتري داد. پس اينجا همان
قضيه حسين قلي خاني مطرح است كه ما جزء دار و دسته نيستيم . شما نگاه كنيد ،فيلم
هايي كه بهانه شوخي و لودگي به روي پرده مي آيند و خط قرمزهايي را رد مي كنند كه
ما با وجود اينكه تا محدوده آنها پيش نمي رويم بازهم تحمل آن را ندارند. چون
مميزي سليقهاي است .
نگاهي به
مجموعه "مسافران" زمينگيري غير ارادي * *اين حق
سازنده اثر و خواننده نقد است كه پيش از هرچيز بداند آنچه پيش رو دارد را قرار است
با چه معيار از سنجش مورد ارزيابي قرار گيرد . در اين صورت اگر بخواهيم "مسافران " را با معيار
فانتزي كه در مجموعه هري پاتر و يا تريلوژي ارباب حلقه ها و امثال آن مطرح مي شود
بسنجيم ،قاعدتا ميزان و مقياس مناسبي انتخاب نكرده ايم . چرا كه "مسافران"
نه تنها ريشه اقتباسي قوي در ادبيات فانتزي ندارد بلكه در چهارچوب تمام قواعد
فانتزي نيز نمي گنجد .با اينهمه شايد واژه شوخي سازي نيز براي آنچه ما پيش رو
داريم به همان اندازه نامناسب باشد كه فانتزي .چرا كه دست پخت رامبد جوان در
آشپزخانه اي كه پيمان قاسم خواني تدارك ديده ،اگر چه در ابتدا با احترام به
دستورالعمل شيوه فانتزي آماده شده اما محصول نهايي كمترين نسبت ممكن را با فانتزي
دارد . البته
هيچ فيلمي نيست كه همه امكانات تكنيكي يك ژانر را يكجا داشته باشد و به عبارتي
شرايط زماني و مكاني ساخت يك فيلم يا سريال اغلب گستره انتخاب سازندگانش را محدود
مي كند. *
"مسافران " با وجود تلاش اوليه سازندگانش براي ارائه نوع جذابي از فانتزي
به مخاطبي كه عادت به ديدن نمونه هاي وطني آن ندارد ، همانطور كه اشاره شد ، چندان
در چهارچوب تعريف عمومي آن نمي ماند چرا كه فانتزي در واقع گونه اي از سينما و ادبيات است كه اشكال
فراطبيعي را به عنوان عنصر اوليه طرح و توطئه و يا درونمايه خود به كار مي گيرد و به لحاظ فضاي ادبياتي در
زير مجموعه ادبيات گمانه زن جاي مي گيرد. فانتزي بيش از هر چيز داراي عناصر تخيلي
در فضايي خود – منسجم است كه منطق و قوانين خاص خود را مي طلبد . اما آنچه شرايط
دراماتيكي را خلق مي كند استفاده از تضاد
وتقابل در فضايي شبهه واقعي و يا فراواقع است كه اينهمه در "مسافران
" تقليل يافته و گاه تغيير كاركرد مي دهد. سير روايي
آن نيز حاكي است كه ما شاهد مجموعه اي
هستيم كه سوي يك كمدي با رگه هايي از فانتزي كودكانه به سمت خلق فضاي انتقادي
بزرگسالارانه اي پيش مي رود و همزمان خاصيت هاي فانتزي خود را نيز از دست مي دهد. *پيش از
هر چيز بايد اذعان داشت كه "مسافران " اثري شريف به جهت طرح معاني و
مفاهيم انساني است .اما از نوعي دوگانگي
رنج مي برد .به طوري كه تركيب يك متن قابل تأمل و البته اخلاق گرا و برخورد سطحي
در اجرا باعث شده است كه اين مجموعه برخلاف پتانسيل بالا براي ايجاد موقعيت هاي
كميك و خلق فضايي مؤثر در نهايت به طنزي ميانه و در مواقعي برنامه اي آنتن پر كن
تبديل شود . البته به كارگيري بازيگراني
ناهمگون با پتانسيل هاي مختلف و شيوه اجرايي متفاوت از محمد حسن معجوني ، سحر
دولتشاهي و نصرالله رادش گرفته تا حميد لولايي وشقايق دهقان در اين اتفاق چندان بي تأثير نيست .درست است كه
طبيعت روايي قصه براي درآوردن تفاوت زمين تا آسمان دو گروه چنين عدم يكدستي را طلب
مي كند اما اين بار تفاوتي چندان بار سبك و سريع الانتقالي نيست كه با انتخاب دو
تيپ بازيگر متفاوت به مخاطب انتقال يابد . به همين
علت بزرگترين مسئله اي كه "مسافران
" از آن رنج مي برد تحميل بخش اعظم بار فرا واقع قصه بر بازيگرانش است به
طوري كه حتي كارگردان ،تندي ريتم مورد نظر در كار را بيشتر بر دوش بازيگرانش مي
اندازد. در نتيجه بازيگران مجبورند در محدوده تنگ يك اتاق و يا خانه مدام در تب و
تاب باشند و در اصطلاح عام ترش به ورچه وورجه بپردازند تا اغلب دست تنها و در غياب
ابزار بديهي دنياي فانتزي و حتي كميك به مخاطب يادآور شوند كه شاهد يك كار كمدي- فضايي است. * آنچه
كه ميزان توقع از يك كار گروهي نظير يك فيلم يا سريال را تعيين مي كند جدا از توقع
مستتر در دل اثر ، تركيب گروه سازنده است كه "مسافران" با وجود سابقه
قاسم خواني در نوشتارطنز، چگيني در پروسه
تهيه ،رامبد جوان در بازيگري ، تبليغات و بهره گيري از جلوه هاي ويژه و ... توقع
بوجود آمده را برآورده نمي كند . اما چرا؟ نخستين
دليلي كه به ذهن مي رسد ، كافي نبودن بودجه وامكاناتي است كه تنها عنوان فانتزي و
فرا واقعي بودن براي مشخص شدن رديف بودجه آن كافي است . چرا كه نمي توان يك مجموعه
فانتزي را با برآورد يك سريال درجه ب خانوادگي ساخت. حتي اگر چنين مجموعه اي بر
پايه روابط اجتماعي بنا شده باشد. دومين
مسئله تعريف اين سريال در قالب 90 شبي با شيوه ساخت و پخش هم زمان است . چنين شيوه اي باعث مي شود تا ضمن محدوديت زماني و داشتن
دغدغه آنتن ، سازندگان آن به حداقل ها در
طراحي و اجراي جلوه هاي ويژه و نمايش اتفاقات تن دهند تا به موقع بر روي آنتن
حاضرشوند . سوم
محدوديت لوكيشن و البته محدوديت كنشي بازيگران بويژه بازيگران زن فضايي مجموعه است
كه تأثير مستقيم در قابل باور كردن اتفاقات و كنش و واكنش هاي مورد انتظار دارد . چهارم در
اختيار نداشتن ابزار بياني مناسب با موضوع نظير ابزار جنگي ،ارتباطي و تأثير گذار
است كه متأسفانه با پيشبرد سريال همان اندك ابزار فضايي اوليه هم جاي خود را به ما
به ازاي هاي زميني مي دهد و به طور كل فضايي ها عطاي آن را به لقايش مي بخشند و
ترجيح مي دهند با تعلق خاطر هر چه بيشتر به زمين و اسلافش ، براي ادامه
راحتترساخت داستان با توجه به محدوديت ها کمي بيشتر زمينگير شوند. *اما
نكته جالب در مورد روندي كه "مسافران " از آغاز تا به امروز طي كرده اين
كه اين مجموعه بازتاب مناسبي از شيوه برخورد مديران شبكه هاي تلويزيون ما با مخاطب
است به طوري كه ردپاي آن حتي در شيوه ساخت اين سريال هم به چشم مي خورد. در اينجا زميني
ها مي خواهند كه فضايي ها را به گونه اي در خود هضم و به شكل و شمايل خود درآورند
تا از خطرات احتمالي آنها در امان باشند . كاري كه مدتهاست مديران شبكه هاي
تلويزيوني ما هم همان كار را مي كنند تا به قول معروف سليقه مخاطب را شكل دهند! در حقيقت
"مسافران " قرباني چنين طرز
تفكر بازنگهدارنده اي شده كه از يك پتانسيل پر قدرت به يك طنز گاه و بيگاه
شبانه تبديل شده است و هرچه بيشتر مي
گذرد خنثي تر و به مجموعه اي خانوادگي صرف نزديكتر مي شود . به نوعي كه فقط نوشتار
متن و يا همان ديالوگ ها در حد انتظار اوليه باقي مي ماند . در نتيجه
"مسافران "فعلي نه نتيجه
ناتواني سازنندگانش بلكه بازتاب خوشفكري محدود شده در شرايط تحميلي است كه در
سياستگزاري ها از فانتزي تنها به نامي اكتفا مي كنند و صرف بيان حرف و معاني خوب
را براي ارتباط و ارتقاء سطح سليقه مخاطب كافي مي دانند. * اعتماد / دوشنبه 13 مهر 1388
اقليم تهي و پادشاهان پستو نشين* 1.هر چه بيشتر مي گذرد انگارصحبت از برخي گزاره هاي متداول
، در سينماي ايران سخت تر مي شود مثلا
همين سينماي سورئال و يا اکسپرسيو و شايد مفاهيم ساده و دم دست تري چون مرگ . در سينماي دگر انديش و تجربه گرا آنچه بيش از هر چيز حائز
اهميت است ، رشد و پرورش تصور در راستاي رسيدن به تصويري متفاوت و جسورانه است.
تاريخ هنر اروپا نشان مي دهد که اغلب آثار متحولانه و متحورانه نتيجه ارتباطات
وتجربه هايي است که ريشه در پاتوق هاي فرهنگي حتي در حد جمع هاي کوچک چند نفري
بوده است . هنر از هر نوع که مي خواهد باشد ،
ممکن است در انزوا بوجود آيد اما نتيجه تجربه اي منزويانه نيست . بلکه در
تقابل و يا تعامل و صد البته کنش و واکنش دروني و يا بيروني فرد شکل مي گيرد و رشد
مي کند. آنچه اشاره شد بيش از هر چيز در هنر- صنعتي چون سينما و تأثير پذيري اش از
ادبيات و هنرهاي تجسمي نمود پيدا مي کند.
به طوري که زايش سبک هاي مختلف ،اغلب در بستر ادبيات به وقوع پيوسته ، در نقاشي و مجسمه سازي باليده و در سينما به
اوج بصري و حسي خود دست يافته است. نکته قابل توجه در مورد فقدان چنين مهمي در
سينماي امروز ما ، شايد زاييده نوعي تفکر جمعي باشد که اغلب معتقديم؛ " دو
پادشاه در اقليمي نگنجند ... " خوب بگذريم . چرا که اگر قرار بر گشودن اين زخم کهنه باشد ،
توان بستنش نيست و از طرفي هم اينجا جاي مناسبي برايش نيست. پس فقط به قصد نگارنده
از بيان اين مطلب بسنده مي کنم و بس ؛ کجاييد که هر چه پاتوق داشتيم ، برچيده شده
و کافي شاپ ها هم دردي دوا نمي کنند . ياد همان چند کافه کتاب و کافه تيتر و ...
بخير که باعث مي شد قدري بيشتر در يک کتابفروشي بمانيم ، جدي تر با فيلمسازان و نويسندگان و مانند
آنها به چندو چون بپردازيم و احيانا با چند دوست قديم و جديد گپي بزنيم و فکري
کنيم . راحت نگذريد که پاتوق ، پاشنه آشيل هر هنر دگر انديش است و
به هيچ عنوان اينترنت ، چت و فيس بوک و وبلاگ جايگزين آن نمي شود که نمي شود . که
اگر مي شد ، ما اين روزها بايد از موجي به موج ديگر در حال پرواز مي بوديم و با
وجود اين همه موج هاي لحظه به لحظه نو شده
افق سبک و سياق نو را به زير مي کشيديم و... . 3. اما پيشنهاد دوم ،ديدن فيلم Kærlighed på film (یک داستان عاشقانه دیگر ) به کارگرداني اوله براندل
است .فیلمي از نويسنده و کارگرداني دانمارکي
که بیشتر حال و هوای یک رمانس پر تعلیق را دارد و جنایت تنها مضمون فرعی آن را
تشکیل می دهد.اين فيلم داستان زندگی یکنواخت یوناس عکاس اداره پلیس است که بعد از
یک سانحه رانندگی مسیر تازه و غریب به خود می گیرد . یک قصه عاشقانه دیگر به عنوان
آخرین کار براندل ، یک فیلم نوآر مدرن از نواحی قطبی است که قصه خود را به شکلی
بدیع روایت می کند. شروع قوی فیلم نوید بخش داستانی تازه است، مخصوصاً با راوی تیر
خورده اش که یادآور "سانست بلوار" وایلدر نیز هست. اما در نیمه دوم و با
پر رنگ تر شدن حضور مردي با صورت باندپیچی ، فیلم به سوی یک اثر متعارف و قابل حدس
از نوع تریلرهای آمریکایی پیش می رود. اما مزیت فیلم که باعث می شود آن را تا
پایان دنبال کنیم تفاوت در نوع پرداخت براندل است که از شخصیت های اصلی داستان خود
موجوداتی پیچیده خلق می کند. 4. اگر قرار
باشد پيشنهادي براي موسيقي اين روزها داشته باشم ،شايد يکي از نوستالژي هايش
موسيقي پيمان يزدانيان براي فيلم "باد ما را خواهد برد " کيارستمي است.
درست که فيلم به نمايش عمومي در نيامد اما خوشبختانه آلبوم "برداشت"
يزدانيان چند سالي است که منتشر شده و مي توان اين موسيقي آخرالزماني را در ميان
نواي "از كنار هم ميگذريم "،" آب و آتش
"و "بيگانگان" يزدانيان در "برداشت" شنيد. البته
حتما جاي اشعار فروغ در اين ميان خالي خواهد بود. 5.جمعه که در هايپر مارکت با نادياي آندره برتون ملاقات
کردم و بعدتر وقتي متوجه شدم که اين هايپر
مارکت زنجيره اي از ابر فروشگاه هاي خرده فروش فرانسوي است ، کلنجار رفتم که آندره
برتون فقيد چه ارتباطي با هايپر مارکت دارد ، سئوالي که به نظر، پست مدرن ها جواب
بهتري برايش خواهند داشت و حتي سورئاليست ها. اما مگر اين ها درد بي پاتوقي را درمان مي کند؟! حتي اگر سازندگان فرانسوي
اين جور فروشگاه ها با گذاشتن چند ميز و صندلي در کنار همان بخش فرهنگي و سرو قهوه
و چاي و نسکافه و... بخواهند فکري به حال روشنفکران ما کنند ، آنهم از نوع مصرفي اش ! * هفته نامه هنرمند
اگر هیولا شوم ؟ *آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند. از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد،ترسی ندارند. از گاو که گنده تر نمیشوی، میدوشندت! از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند! از اسب که دونده تر نمیشوی، سوارت میشوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند * دکتر علی شریعتی
استعفا دادم تا خودم را پس بگیرم امروز از خودم بدم آمد . نمی توانم یا نه حوصله ندارم علتش را بگویم . فقط می خواهم از احمدرضا درویش تشکر کنم که بالاخره سکوتش ترکید: آقای درویش درد دل کردی . خب ! حق با شما بود آنچه گفتی موثر افتاد . من از سینمای دفاع مقدس یا نه ! همان جنگی که نمی شناسیم استعفاء دادم. حق با شماست . وقتی دل و دماغ نداریم یا هی آلرژی مان عود می کند چرا باید برویم سراغ جنگی که فقط داغ مان را مضاعف می کند و روح مان را تاول می زند. من هم دیگر دل و دماغ ندارم . از جنگ هم بیزارم . از خیلی چیزهای دیگر هم ...
گمشده ام ؟
زيستن در غبار * در عرصه سيطره نسبيت بر قوانين زندگي بشر ، ديگر نه فرهنگ ها و مردمي که تجسم آن فرهنگ ها هستند مرکز جهان اند و نه کانون هاي ارزشگذاري مي توانند عهده دار اين مهم باشند. به همين علت است که مفاهيم فرهنگي هر روز بيشتر در هم تنيده مي شوند . ذکر اين نکته از آن نظر است که ما ديگر نمي توانيم در منزل و يا حتي اتاقمان را ببنديم و ادعاي پاک و مبرا بودن از تأثيرات جهاني در هر زمينه اي را داشته باشيم و مطمئن از هر گونه ادعايي. از سوي ديگر اين التقات و زير و زبر شدن فرهنگ ها تا جايي پيش رفته که فرهنگ و ضد فرهنگ نيز گاه براي نيل بهتر به مقصود ، در هم ادغام مي شوند طوري که تشخيص سره از ناسره سخت مي شود. در اينجا قصد موعظه و يا برافراشتن پرچم صيانت از فرهنگ خودي و پشت پا زدن به ناخودي و يا حتي خرده فرهنگ هاي نخودي را ندارم ، بلکه هدف توجه و فاصله گرفتن از هاله گرد و غباري است که نا خودآگاه پيرامون ما و ادراکاتمان را فرا مي گيرد و مانع درک درست مفاهيم مي شود . در دنياي امروز بيشتر از آن که ارزش و يا ضد ارزش بودن يک پديده اهميت داشته باشد ، از سمتي به سوي ديگر رسيدن و اين که مثلا چگونه ضدارزشي ما را به ارزش ها واقف مي کند ، داراي اهميت است . نمونه چنين نگرشي را به وفور مي توان در فيلم هايي که طي چند سال اخير ساخته شده اند ديد . از آنجا که بحث کلي اين شماره مجله بيشتر پيرامون سينماي کودک و نوجوان و بررسي نقط ضعف و قوت آن است ، چه بهتر که نگاهي دوباره و البته به چشم خريدار به فيلم هاي آرشيوي خودمان که از قضا چند کودک و نوجوان هم در آنها يافت مي شود،بيندازيم . بعد ببينيم تأثير اين حضور که به طور حتم فراتر از يکي از عناصر صحنه است ، در سطحي عميق تر چه مي تواند باشد. واقعيت اين است که بسياري از فيلمسازان دنيا عميق تر از پيام هاي سطحي و نخ نماي آموزشي در فيلم هايشان بر سياستگذاري هاي کلان در حوزه کودکان و نوجوانان تأثير گذاشته اند . براي روشن شدن موضوع مي توان به دو نمونه فيلم مناسب والدين آن هم از منظر رابطه پارادوکسيکال سطح و عمق ، از نو نگريست : 1." کتابخوان " ( Reder the) استفان دالدری ، فيلمي است با محوريت رابطه يک نوجوان و زني جوان که به هيچ وجه براي نوجوانان توصيه نمي شود - هم به لحاظ مناظري که به نمايش مي گذارد و هم به واسطه تأثير آن بر نوع نگرش اين گروه سني - اما از سوي ديگر ديدن اين فيلم را به والديني که فرزنداني درآستانه نوجواني دارند ، پيشنهاد مي کنم چرا که بر خلاف آنچه در نگاه اول به نظر مي رسد ، "کتابخوان" فيلمي براي ترويج رابطه اي نکوهش شده و يا از بين بردن قبح عملي نادرست نيست ، بلکه در عمق خود نشانگر ميزان تأثير دوران نوجواني و بلوغ بر يک عمر زندگي انسان و نتايج غير قابل جبران آن دارد. اگر بخواهيم از منظر اخلاقي به وقايعي که بر مايکل به عنوان شخصيت اصلي فيلم مي گذرد نگاه کنيم ، بيشتر از آن که او را سرزنش و يا در ذهن تنبيه کنيم ، دلمان از تنهايي و بي پناهي او مي گيرد. اتفاقي که ممکن است در دنياي درام جذاب باشد اما در شرايط واقعي دردناک اما قابل اجتناب است . مايکل کتابخوان نوجواني است که وضعيت خاص و نيازهاي نوجواني اش در خانواده درک نمي شود و تنها هاناست که به نوعي متوجه او مي شود ؛ اما ازدرک عمق فاجعه مي گريزد و اينجاست که ويراني کامل مي شود و... 2."جونو " (Juno) جیسون ریتمن ، فیلم ساده و سر راستي که داستان دختری شانزده ساله را روايت مي کند که باید مشکلات و سختی های بارداری را تحمل کند و در نهایت هم بچه اش را به زوجی بدهد که توانایی بچه دار شدن را ندارند. اگر چه نفس عملي که در جونو اتفاق مي افتد در جامعه ما نکوهش شده است ، اما اگر از زاويه ديگري به ماجرا نگاه کنيم مي بينيم که در گذشته هاي نه چندان دور مادر بزرگ ها و پدربزرگ هايمان نيز کما بيش مانند جونو در سنين کم و بدون هيچ گونه برنامه ريزي صاحب کودکاني مي شدند ، کودکاني که خود به نوعي ميراثدار چنين شيوه زندگي مي شدند و اين روش نسل در نسل منتقل مي شد. اما آنچه در اين فيلم و فراتر از شيوه روابط دو نوجوان آن اهميت دارد ،برخورد خانواده جونو با بحران پيش آمده و نتيجه خوبي است که حاصل مي شود . ما در جونو از فاجعه به نقطه اي روشن و قابل قبول در روابط مي رسيم که نوع برخورد خانواده و جامعه با آن و تحول پاياپايشان از نکات قابل تأمل ماجراست. اگر بپذيريم که فيلم " من ترانه 15 سال دارم" رسول صدر عاملي الهام بخش چنين فيلمي بوده ، با اين همه نوع برخورد ريتمن با چنين سوژه اي ضمن رعايت اصول سرگرمي سازي آن را به فيلمي آموزشي نيز بدل کرده است . از اين منظر بايد بين اين دو تفاوت قائل شد. 3. از اين منظر مي توان به نمونه هاي انگشت شمار داخلي که به دلايل گوناگون فرصت و يا امکان بسط و گسترش موضوع را نداشته اند اما در همان محدوده نيز حداقل نما و شماتيک درستي از وضعيت داده اند ، اشاره کرد که نمونه متأخر آن "درباره الي " و نمايش هرچند کوتاه شيوه برخورد طبقه متوسط روشنفکر ايراني با کودکانشان و پيشتر و مختص تر از آن سه گانه رسول صدر عاملي در سينما و " قصه هاي مجيد" در تلويزيون است . البته متأسفانه در اغلب نمونه هاي وطني مدت هاست که نه تنها نگاه جدي به مسائل و مشکلات نوجونان و حتي کودکان نداشته ايم ، اگر هم نمونه هاي انگشت شماري چون " قفل ساز" ،"زماني براي دوست داشتن " و يا مانند آنها ساخته شده ، نحوه ارائه آنها دست کمي از عدم وجودشان نداشته است. * چه بايد کرد ،اگر همچنان هواي خاطرمان غبار آلود اما و اگرهاي سطحي و نگرش هاي ذره اي و خطوط نامرئي باشد ؟ * هفته نامه هنرمند / مرداد ۸۸
تلويزيون، خانهتکاني و شستوشوي تعارف و تکلف معمول است در ايران موعد آخر سال که ميرسد، اهل مملکت «خانهتکاني» ميکنند. در اين تکاندنهاست که تا دلتان بخواهد، چيزهاي گمشده و از ياد رفته پيدا ميشود. چه بسا آنچه مييابي هماني باشد که مدتها به دنبالش بودهايد. طبق رسم ديرينه، يکي از همين روزهاي آخرالزماني، نگارنده هم به رسم معمول در حال تکاندن و غربال موضوعات ذهني خود بود که بايد طي سال گذشته به چه چيزهايي ميپرداخت و نپرداخته است. به طوري که واو به واوش را چک ميکرد. چند باري که ذهنش را تکاند، رو دربايستي را کمي کنار گذاشت و بدون مقدمه رويش را برگرداند و گفت: « چرا در جلسات نقد و بررسي و نشستهاي مطبوعاتي سريالهاي تلويزيوني اغلب با جلسهاي صوري و پر از تعارف و تکلف مواجهيم نه مجموعهاي از چالشهاي سازنده؟!» اين پرسش زماني در ذهن من و نگارنده به نقطه مشترک رسيد و بزرگ و بزرگتر شد که بارها و با اشتياق در جلسات اينچنيني شرکت ميکردم که اغلب جز آني بودند که بايد ميبود و درست بحث حقيقي زماني شکل ميگرفت که ضبط صوتها خاموش، چايها نوشيده و کلونيهاي چند نفره در حاشيه ميز کنفرانسها تشکيل ميشد. درست زماني که کسي ملزم نبود نماينده شاکله بيعيب و نقص پروژهاش باشد يا به تهيهکننده و صاحب کار جواب حرفهاي زده ونزده را پس بدهد! اما نتيجه هميشه هماني نبود که انتظار ميرفت. چرا که آنچه منعکس ميشد ارتباط مستقيمي داشت با نوع رابطه مطبوعه موردنظر و آن پروژه خاص و البته ميزان رو دربايستيها به مقدار لازم و حتي سابقه کنتاکتهاي گذشته. در چنين شرايطي است که اغلب عوامل پروژه سعي خواهند کرد که ضمن تعريف و تمجيد از گروه توليد به ويژه تهيهکننده و کارگردان، مراقب حرفهايي که ميزنند باشند تا مبادا آبروي پروژه از بين برود و در مقام اولیتر از نان خوردن بيفتند. نان مسئله مهمي است اما مهمتر آنکه بسياري از ما در چشم ماندن و ديده شدن برايمان گاه از نان شب هم واجبتر ميشود و به همين علت است که سعي ميکنيم در جلسات اينچنيني نقشي مخملي و بيخطر داشته باشيم. با تمام حسابهاي سر انگشتي و دو دو تا چهارتا کردنهاي اينچنيني، يک مسئله واضح و مبرهن است و اينکه اگر سازندگان پروژهاي با نپذيرفتن نقاط ضعف خود و پر و بال دادن به موفقيتهاي آن سعي در ايجاد فضايي امن براي کار خود هستند، بايد گفت که سخت در اشتباهند. چرا که پافشاري روي مواردي که خود به نقص آن واقفند، جز ايجاد نيروي تدافعي در مخاطب و در نهايت فراهم ساختن فضايي براي بگو مگوهاي رسانهاي نتيجه ديگري ندارد که گاه باعث ميشود نکات مثبت آن نيز در سايه ابهامات ايجاد شده، به چشم نيايد. بهتر است که کمي از موضوع فاصله بگيريم و با پيش فرض اينکه اگر جلسهاي متمايز از آنچه گفته شد، برگزار شود چه اتفاقي رخ خواهد داد. به نظر دوستان تهيهکننده و کارگردان، اگر سازندگان يک پروژه بپذيرند که کارشان مثلاً در فلان مرحله داراي نقص است يا بهمان قسمتش با ضعفهاي ساختاري مواجه است، کسي ديگر آن را نخواهد ديد يا آسمان به زمين خواهد آمد؟! نه چنين خواهد شد و نه چنان خواهد ماند. اينجا، درست در نقطهاي است که بايد مسائل را تميیز داد، حلقه مفقودهاي وجود دارد که دو سويه کلام از آن در رنجند .همان واژهاي که بارها صرف و نحو ميشود اما در عمل به چشم نميآيد؛ «اعتماد». مسئله اين است که در شرايط فعلي نه سازندگان اعتمادي به نحوه انعکاس و استفاده وقايع موجود در پروژهشان از سوي رسانهها دارند و نه اصحاب مطبوعات در شرايط چالشبرانگيز مطمئن هستند که صاحب اثر اصل صداقت و رک گويي را رعايت ميکند. در فاصله ايجاد شده بين توليد و انعکاس آن، تنها چيزي که به خوبي رشد و تکثير ميشود، ويروس شايعه است. در حالي که با اعتماد و پرهيز از محافظهکاريهاي موجود و اذعان به کاستيها و نشدنها در کنار پرداختن به موفقيتها در فضايي به دور از آگرانديسمان کردن وقايع ميتوان جلساتي جذاب و به دور از کسالت منتج از تعارفات ايراني در پيش رو داشت که هم رشد دهنده است و هم ميتواند در نهايت براي سرمايهگذاري چون سازمان صداوسيما به عنوان متولي امر سريال و برنامهسازي نتيجهبخش باشد. بهتر است فراموش کنيم اين بنيان کج تصور را که هرچه در تلويزيون ساخته ميشود خوب و با کيفيت است و بايد تشويق شود. بگذاريم ذهنها هوايي بخورند تا اينکه در اقليمهاي ناشناخته هوايي بشوند. فرصت بدهيم به خودمان و ديگراني که حتي نتيجه کارشان را هم نميپسنديم تا در تعاملي دموکراتيک به نتيجهاي در خور دست يابيم. نه اينکه ملاک ارزشگذاريهايمان روابط، قواعد و تعارفات نانوشتهاي باشد که راه به ناکجاآباد ميبرد. در چنين شرايطي است که طي يک ارتباط دوسويه، هم فيلمساز خوب خواهيم داشت و هم منتقد کار بلد و صد البته تلويزيوني که باز هم جادو خواهد کرد.
حاشیه حضور فیلمهای ویدئویی در جشنواره فیلم فجر آبها از آسیاب افتاده و زمان آویختن الکها رسیده، اما بهتر است کمی به خودمان فرصت بدهیم و حالا که از زیر بار سنگین هیجان جشنواره خارج شدهایم، عینکهایمان را جابهجا کنیم و ببینیم اگر بخواهیم به قول برخی دوستان وقتمان را تلف کنیم و به مقولهای چون فیلمهای ویدئویی نه به عنوان سطح نازلتری از سینما بلکه به عنوان بخش مستقلی در میان آنچه که پس از این باید در جشنواره شاهدش باشیم، چه رخ خواهد داد؟ 1ـ در نظر گرفتن بخش مستقلی با عنوان مسابقه آثار ویدئویی در جشنواره و نجات خیل کثیری از فیلمسازان، داوران و تماشاگران از مواجهه با شیر بییال و دم و اشکمی چون «ویدئوی 35 نما»، یعنی یک قدم به جلو. اما نمایش دو فیلم متفاوت در یک سانس یعنی موضوع چندان هم جدی نیست. 2ـ پذیرش 17 فیلم بلند ویدئویی در مقابل 24 اثر سینمایی، 21 فیلم اول و دوم، 11 مستند بلند، 21 مستند کوتاه و نیمهبلند و ... ما را به هیچ سمت و سوی خاصی رهنمون نمیکند، آنهم زمانی که از 17 فیلم مورد پذیرش، هفت تای آن متعلق به مرکزی چون سیمافیلم است و اگر کمی خوشبین باشیم مابقی ساخته یکی از 5 شبکه سیماست. البته اگر پای شرکتهای تهیهکننده خصوصی در میان نباشد. 3ـ خب، منظور از ارائه ارقام و اعداد چرتکهای اینچنینی چیست؟ میخواهم بگویم چقدر جلو رفتهایم و مرحبا، یا نه وای به عقب بازگشتهایم و وا اسفا؟ نه، واقعیت این است که با یک حساب سرانگشتی در خصوص سرمایهگذاری تلویزیون برای ایجاد موجی به نام تلهفیلم و اعلام بینیازی به آنچه که در سینما رخ میدهد و گاه با افقهای دور و نزدیک رسانه هم همگون نیست، به یک نتیجه میرسیم، آن هم اینکه با نمایش دست و پاشکسته کمی کمتر از 20 فیلم در بخشی مجزا به طرز واقعگرایانهای فقط درجا زدهایم، با این تفاوت که کانال نمایشمان عوض شده است. 4ـ اگر منظورمان از ویدئو همان تولیداتی است که برای پخش از تلویزیون ساخته میشوند، پس این مقدار تمام بضاعت آن نیست که اگر نشاندهنده بهترینهای رسانه ملی هم باشد، اندک است؛ اگرنه، منظور نظر دوستان تمام فیلمهایی است که در قطع ویدئو و با دوربینی غیر از دوربین 35 میلیمتری ساخته میشوند که مطمئن باشید، به زودی کلاه برخی با برخی دیگر در هم خواهد رفت. 5ـ شاید بهتر باشد دور اما و اگرهای اینچنینی را خط رنگی بکشیم. دلمان را خوش کنیم به کانال اختصاصی که افتتاح شده و نفس راحتی هم بکشیم که چه خوب است مجبور نیستیم به معجونی چشم بدوزیم که ملاک سینما بودنش تنها نمایش 35 آن با آپاراتهای عهد عتیق بوده و بس. حالا اگر عرض و طول پرده سینما هم گاهی کم بیاورد و هنرپیشهها هم با هالهای از توهم سایز و اندازه دیده شوند، چندان مهم نیست. 6ـ آخر همه ماجرا که این نیست. حکایت بامزهتر از آن است که تصورش را میکردیم، چون تا قبل از این نگران تعریف سینما و قواعد آن بودیم اما حالا باید دلواپس ویدئو و فیلمهای ویدئویی هم باشیم و مدام با خودمان و بقیه کلنجار برویم که آیا ویدئو همان تلهفیلم است یا همان فیلمهای 90 دقیقهای است که با دوربینهای جدید و سبک ساخته میشود؟ یا ویدئو هم سینماست؟ پس چرا اگر فیلمی چون «اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر» شهرام مکری با قواعد سینمایی ساخته شود اما از تکنولوژی جدیدتری برای تصویربرداری استفاده کند، صرف عدم استفاده از نگاتیو، ویدئو و غیرِسینمایی محسوب میشود؟ 7ـ لازم نیست حتماً یکی از فیلمهای هیچکاک را ببینید تا دچار «سرگیجه» شوید بلکه اگر کمی در باب ماجرای چگونگی بودن یا نبودن سینما در شرایط فعلی فکر کنید، حتما فاتحهای هم نثار «روح» هیچکاک خواهید کرد که حداقل تکلیفش را با سینما و مخاطب روشن کرد و رفت و هرگز هم با ویدئو و دستاوردهایش کاری نداشت، چون گاه چنان شرایط پیچیده میشود که فوکوس کردن و داشتن دیدی واضح و روشن در باب مقولهای چون بخش تازه فیلمهای بلند ویدئویی در جشنواره امسال چندان میسر نمیشود. 8ـ صنعت دیجیتال به سرعت جای خود را در سینما باز کرده و در حال راهگشایی است. در چنین شرایطی اگر ما بخواهیم با الحاق بخش کوچکی برای رقابت فیلمهای تلویزیونی و ویدئویی تنها بر سر دو جایزه بهترین فیلم و کارگردانی و یکی دو دیپلم اضافهتر به جشنواره فیلم فجر، ضمن محکزدن فیلمهای تلویزیون نگاهی هم به فعالیت شرکتهای تولید فیلمهای ویدئویی داشته باشیم، سخت در اشتباهیم؛ چون این بار صاحب یک شترمرغ خواهیم بود که نه بار میبرد و نه پریدن خواهد دانست. * روزنامه فرهنگ آشتی سه شنبه 29 بهمن ماه 1387 ، شماره 1669
و ساعت از مدار خود خارج شد آمد ، انگار که تازه از داخل داستان تازه اش درآمده باشد . این را می شد از کفش های کارگری و کیف دمده اش فهمید . اما بیشتر از هر چیزی رایحه نامتعارف اش که هر روز ده صبح تحریریه را پر می کرد ، مرا به یاد هر نویسنده سده نوزدهمی می انداخت آن هم از نوع فرانسوی اش . بالاخره هر جور بود کم کم یاد گرفتم ، باید او را جور دیگر دوست داشت و مانند ملک میان که اصلاً نمی دانم کجای این گستره موجود است ، پذیرفت . اگر غیر از این بود ، باید خندقی می کندیم بین قواعد دست و پاگیرمان و مردی که تازه از تنها روزنه داستانش درآمده بود. وقتی مردی بی توبه و بی وصیت از ناکجاآبادی می آید و با نهایت تواضع پشت هر میزی که باشد،می نشیند و نوشته های کج و کوله مان را با نهایت احترام ترمیم می کند ، از همه مهمتر ارث پدر خدابیامرزش را هم از ما نمی خواهد فقط گاهی به دنبال طناب دار خودش می گردد تا دوباره به درون داستانش برگردد ، چرا بیایم و لج بکنم که او آنطور که باید و یا ما فکر می کنیم نیست . بیش از 360 روز از اولین دیدارمان با ملک میان در استودیو گلستان گذشته و فرانی همچنان در تحریریه ماست آنهم در قلب روابط آن و من کمی آنسو ترک . گه گداری که از مرمت نوشته های دیگران خسته می شود ، می آید اتاق ما ، بدون برو برگرد با خنده ای پنهان در فضای خالی زیر لپ هایش می آید به سمت قوطی آب نبات های رنگی روی میز و بعد طی حال و احوالی پر مایه و در نهایت با گذر از آرزوی سلامتی و درود و بدرود ، می رود . انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده . اما نه ، چیزی در فضای اتاق جریان یافته که گواه حضور مردی است که اغلب به جنگ کلیشه می رود آنهم از نوع مبارزه منفی اش . این روزها ملک میان جور دیگری است . هی می آید و می رود و پشت سرش یک جمله سمج تاب می خورد : « روز هزار ساعت دارد » حالا که کار به اینجا کشیده باید یک جمله ام را اصلاح کنم و آن این که او در تمام روزهای گذشته که میان درون و برون خودش تاب می خورد، به دنبال طناب دار و یا چیزی شبیه آن نبوده بلکه نردبامی می ساخته تا بر پشت بام «مرگ بی توبه بی وصیت » برسد و هزار ساعت از روزی را نشانمان دهد که می توان در هر کجایش که بخواهیم ،بی هیچ قاعده ای غلت بزنیم . چرا که او در روزي شوم در ملكميان زاده شده و به زعم خود خودش دنياگردي به شيوه دراويش و حتي نوشتن به سبك دعاگران و پيشگويان در طالع اوست. شايد از همينروست كه ميخواهد در هالهاي از وهم و رويا از آينده بنويسد و مارا لحظه ای در دنیای کوچک بی وقتی رها نکند ...
ایستاده ام با دهان بسته و چشمان باز و یک لیوان واکس داغ در دست هیچ چیز وارونه ای در کار نیست . فقط تو از مغرب خاطرم طلوع کرده ای
« انسان پرنده نامرغوبی است، آقای غریب !» «اندوهگين بودم كه چرا كفش به پا ندارم، به خيابان رفتم، تا به مردي رسيدم كه پا نداشت!» 1 نمي دانم چرا اما وقتي لطفلي نوكر حكيم گركان را مي بينم به ياد لوح مقبرهي نيكوس كازانتزاكيس در جزيرهي كِرت مي افتم و نه قبر تنهايي در حاشيه دژكوه ! به ياد مردي كه پا داشت و به رسم پرنده گان كفش به پا نمي كرد . آهسته مي آمد و آهسته مي رفت . در كليشه زاده شد و بي كليشه رفت . اما گيشه نشد. او كه وقتی مي آمد ، چنان کاریزمایی با خود مي آورد كه وقتي مي رفت تامدت ها متوجه نبودش نمي شديم . چنان جذبه اي در جاي پاي اين نوكر پاپتي بود كه هر وقت به ياد روزگار غريب آقاي قريب مي افتیم ، با وجود چه بسيار گپ و گفت هايي كه با كارگردان ، بازيگر و هر كه بود ،از آن به جا مانده ، گوشه اي در قلب و ذهن مان با يك علامت سئوال خالي مي شود . جايي براي ... مردي كه كفش به پا نمي كرد تا آهسته بيايد و برود و در هياهوي هميشگي تبريك ، تمجيد ، تهنيت و هر چه شهرت است پشت لهجه دژكوهي اش ، زل بزند در چشم مرگ و دست تكان بدهد كه هي من اينجايم ! من! كلاغي كه لهجه اش را عوض نمي كند تا هر چند دير اما به خاطر بياوريش. حسين بود و پناهی و چارچوب و شرايط خاص خودش را داشت. چنان که به قول عیاری «نقش بايد نزديك به خصوصيات منحصر به فرد او ميبود تا نتيجه اش مطلوب از كار دربيايد. به غير از اين هيچ جوري نميشد از او بازي گرفت. اين الزاما ايرادي هم به حساب نمي آيد. اگر در همان محدوده نقش نوكر حكيم رحمتالله را درخشان بازي مي كند، چرا نبايد راضي باشيم ؟ » چرا؟! او در گركان جا ماند . نه به خاطر فراموشي آقاي قريب و يا بي مبالاتي خودش بلكه چون مانند هميشه مي خواست رد گم كند تا كه نه گورش را ، نه خودش را ، بلكه «من» را گم كند . «من» مخاطب ،«من» منتقد ، « من » . مني كه در بسياري مواقع اصل ماجرا را در هياهو گم مي كنم . درست مثل روزي كه اين نوكر حکيم رحمت الله آنقدر درباره ميت و عزرائيل و تابوت و کافور و کفن حرف زد ، كه مرد و ما فقط پايتخت نشين شديم . «دل ساده برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كیش كن كه قند شهر دروغی بیش نبوده است.» 3 به حسين پناهي و لطفعلي اش كه فكر مي كنم و زندگيي كه برايش بازي بود و مرگ طلبي كه زندگي ، به نقطه اي مي رسم كه لطفعلي با همه روستايي بودنش براي پناهي مثل چیدن نور از «سینه» و بردن به « سر» بود و سکوی پرواز. بازيگري كه « نقش می پذیرفت . امّا بازی نمی کرد . آن گاه که به هردلیل قرار می شد ، کس دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راه های گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرسوناژ در سناریو.» ۳ لطفعلی را کسی درک نمی کرد یا اگر هم می کرد مثل حکیم رحمت الله و محمد به روی خودش نمی آورد . او اجازه داشت خودش خودش را طبابت کند ، نه به این دلیل که حکیمی حازق بود و یا پزشکی پر آتیه می شد ،نه! حتی پناهی هم بازیگر خوبی نبود ! چون او همیشه این مشكل را داشت كه می خواست پرنده باشد. لطفلی هم همین طور ! به همین علت بود که چنان جوجه اردک زشتی در کوچه پس کوچه های حادثه می خرامید و خود به خود می پرداخت که چه ؟ هی فلانی من مال این طرف ها نیستم . من « من » نیستم ! تنها دلخوشی او و بخت یاری ما در این سال ها همین بود که حسین پناهی ، حسین بود و پناهی . بدون تغییر و تبدیل در نقش های رنگی زمانه و صد البته شیرین .شرینی بنا شده بر خاکستر داغ تلخ کامی ها .چرا که به قول خودش، انسان پرنده نامرغوبی است. «من فكر ميكنم بازيگرها يك ويژگي شخصيتي كلي دارند. به نظرم عده كمي درك بازيگري دارند. منظورم از درك، همه آن فاكتورهايي است كه حضور فيزيكي بازيگر را به چيزي فراتر از قابل قبول بودن نقش تبديل ميكند؛ جوري كه تماشاگر احساس كند حتي بوي بازيگر را هم استنشاق ميكند. بيش ترشان از هيولاي درون اين حوزه- يعني خودنمايي- رنج ميبرند. » كيانوش عياري كه از هيولاي درون حرف مي زند ، هنوز نوكر حكيم رحمت الله وردست آقاي قريب ايستاده و زل زده به مهمانان ناخوانده اي كه مدام دنبال رد هيولا و خلق تفاوت اند ، فارغ از اين كه لطفعلي از غم هيولاي برون مرده است نه نقصان درون. «مادربزرگ ! گم كرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكی بسته بودی به بازوی من، من چشم خورده ام !من چشم خورده ام! من تكه تكه از دست رفته ام در روز، روز زندگانیم.» ۴ پی نوشت : 1. بخشی از سنگ نوشته مقبرهي نيكوس كازانتزاكيس در جزيرهي كِرت ۲. از میان نوشته های حسین پناهی ۳. از یادنامه حسین پناهی
...
بیا ! کمی ـ حتی اگر کمی هم که شده از گریستن دست بکشیم !
حقیقت : تنها گودالی است که هیچوقت پر نمی شود.
جراحی یک حراجی حماقت است یا غربت ؟! وقتی هر زمان که فکر می کنم بار دیگر حتماً بزرگ تر از آنی که هستم خواهم بود . اما نه عشق بازیچۀ کودکی نیست تا شاید بزرگ شود. ما بیش از آن چه فکر می کنیم و یا در سبد ادعاهایمان بر دوش می کشیم به حواس پنجگانه و عمل غریزه وابسته ایم . آن زمان که چشمان کوچک و گود افتاده زنی یا مردی کوتاه و نه بلند ، لاغر و نه خوش منظر ما را در خود غرق می کند ، با تعجب در چشمانش خیره می شویم و هیچ در نمی یابیم که تنها یک نیروی پر اشتیاق می تواند ما را به دیوانگی و رسوایی بکشاند که نه عشق است و نه غریزه که بر خاستن کودکی در خود خفته است که دیگر جایی در بین همسالان بزرگ خود ندارد. او والد است و نه مولود . او مرد یا زنی است چند ده ساله که به دنبال یک هاله ، روان شده است . زندگی ما پر است . نه ، سرشار است از حواله های سرگردان در میان درختان بزرگ سپیدار و خاطراتی که با ازدحام جمعیت قلبمان یکی یکی ریشه کن می شوند . با خود فکر می کنم که انگار در چهل سالگی خواهم مرد. فرصتی نمانده ، به دنبال لذتی می گردم که جوان تر و زیبا نگاهم دارد. اما نه ! جاودانه تر از مرگ نمی شناسم . من بی چاره ای هستم که از بد حادثه از مد افتاده ای هیچ حسرتی بر زندگی ندارم ! می بینیم ، می شنویم و فکر می کنیم تا تو دوست من بر قله چهل بایستی و به دنبال اکسیر جوانی افق های گوناگون را رصد کنی. اما من بی تابم و بی قرار . بر قله جستجوی تو نتوانم ایستاد. تو مرا گوی که کجاست مأمن آرامش سبکی که در پرواز شبانه ام احساس می کنم ؟ کجاست قامت کامل سایه ای که در پشت کار خوابم می بینم ؟ کجاست دستانی که شبانه پر می دهند قامت سنگین و کوتاه مرا؟ تو می گفتی جنگ تمام شده است . دیگر جوانی به جبهه نمی رود . شمعدانی ها از روی خاک خیس جمع شده اند و کمتر کسی به نشانه ادب اطلسی در جیب می گذارد. مردان دست زنان را نمی بوسند ، زنان چین دامن هایشان را به نشانۀ احترام تا ساق پا بالا نمی کشند. لبخند عاشقانه هر فرد به تعداد افراد قابل مشاهده زیاد شده است . بوسه ها از دست به فراتر رسیده اند و دامن ها از سر راه برداشته شده اند. دشت ها پر از موانع سیمانی است و عشاق تازه به دوران رسیده چون کالاهای تجاری باب روز درون قوطی های کوچک فشرده اقتضای حاجت می کنند . دیگر کارت های ورود و خروج اداری به یاری هیچ فضاحتی نمی رسد. - تو هر چه قدر که با من از بهترین ها بگویی من در کشش عضلانی ماهیچه های بالا تنه ات سیر خواهم کرد ! - تو هر چه قدر صدای مرا نشنوی من بیشتر تو را نی بلعم . این دو ، بنیان ساده از اصل جان فرسای رابطه در پکیج های باب روز است . راه حل دیگری نیست . ما در هر طلوع به سلامتی و جوانی در آنسوی پیری می اندیشیم . اما تو بخند . مهم نیست که به روی من خواهی خندید و یا در پشت حماقتم ، تنها تو بخند . من می خواهم به اندازۀ تمام اطلسی هایی که در جیب نداشته ام جوان بمانم . من پیرمردی مفلوک و پیرزنی ژنده توأمانم که گدایی جوانیم مرا از مرز صدسالگی گذراند . اینجا ایستگاه چل چلی است و من چنان در حقارت مانده ام که هر روز ، بودن در میان جنازه ای جوان آرزویی است سترگ !
وسوسه پیامبر دیگر است دوستی نوشته یود : «همه ی این کوچه ها را با سیب سرخ وسوسه قدم زدم دیگر کسی وسوسه نمی شود من گم شده ام / تو گم شده ای دیگر به پیامبر چشمانت ایمان نخواهم آورد مگر آیه ی دستانت بر گیسوانم نازل شود » از اين روست كه من كور شده ام اما دستانم بر قامت شب كش مي آيد و مدام دري را جستجو مي كند كه بعد تولد بسته شد .
خارج از محدوده 1. گاهی اوقات فکر می کنم انگار پای بعضی از آدم ها هرگز به دسشویی باز نشده که هر روز این طور کثافت های روح خود را روی اعصاب بقیه خالی می کنند ! 2. قبض برق را از روی برد ورودی ساختمان برمی دارم . داخل اش نوشته ؛ بهای واقعی برق مصرفی در این دوره طبق قانون : 561971 ریال . سهم پرداختی توسط مشترک : 10 6984 ریال . یارانه پرداختی توسط دولت : 454987 ریال . مبلغ صورتحساب قابل پرداخت:107000 ریال ؟! 3. شاید یکی از دلایلی که برخی به هر بهانه ای به خود اجازه می دهند روی صبر دیگران بالا بیاورند ، این است که شهرداری کم کم شروع کرده است به پولی کردن دستشویی های عمومی. نمونه اش همین دستشویی سکه ای نبش میدان ونک ! 4. جای هیچ نگرانی نیست . در نقطه صفر ، سراب از ابر عقیم سرچشمه می گیرد و هر چیز که گران شود ، اخلاق بدجوری ارزان است !
اسرار شاعرانه ! «اگر شعر بدی بگویم حتماً بوی مشمئز کننده آن را در زیر انگشتانم حس می کنم . حتی اگر ده بار دستانم را با صابون بادام تلخ شسته باشم . خنده دار است اما واقعیت دارد . بدون تعارف من اغلب شعر هایم را در دستشویی منزل و یا محل کارم می گویم . چون تنها جایی است که بدون هیچ مزاحمت و جانبداری تفاوت شعر خوب و بد و تمایز ارزش ها را درک می کنم !»
اژدهای تو دهن پی پی کن یه روزی بود یه روزی نبود . یه اژدهایی بود و یک عالمه بچه هایی که خوب نبودن . شاید خوب بودن ولی با مسواک نبودن . چون که مسواکُ تو دهناشو نمی کردن . خوب معلومه که دندوناشون هم زرد بود هم بوگندو . ولی که نمی دونستن چرا بوی گندواَن . چون که نمی دونستن اژدهایی هست . اژدها از زمانای دور هنوز زنده مونده که وقط بزرگا می بیننش ، کوچیکا نه . انگار تو چشم کوچیکا نامرهیه . اژدها ، اسمش « تو دهن پی پی کن » هس ، اصلن شغلش که گرفته این کاره . همه ی شبا راه می ره . سبک هم راه می ره که کوچیکا نفهمن . دهن بچه ها رو بوه می کنه . هر کی بو گند بده ، معلومه که مسواک نکرده . اونم پی پی های تو دلشو خالی می کنه تو دهن اونایی که مسواک نکردن . شاید هم بزرگا هم باشن ولی نه این که بزرگا می شناسنش ، این کارو می کنن . ( یعنی مسواک می زنن .) بعد بچه هایی که خوب نیستن می رن تو بغل ماماناشون یا تو مهد . اتفاقاتی می افته که همه می گن اَه اَه چه قدر دهنت بوی گند داره . به خاطر همینه دیگه . پی پی اژدها نه که تو دلش بوده ،دل اژدهاها هم معلومه خیلی بد گندیه . تازه اونور لبشون ( لب بچه ها ) هم یک خط سفیدی جای پی پی های اژدها مونده . انگار جاده ی پی پی ها هس ، که تا فردا صبح که بیدار بشن جاده اش خشک شده . اگه برن تو آینه می تونن جای سفیدی های پی پی « اژدهای تو دهن پی پی کن » را ببینن . حالا هر کی دلش می خواد یه نفری مثلن ماری ، اژدهایی ، چیزی ، تو دهنش بیاد دِلشو خالی کنه به من چه دیگه مسواک نزنه . عروسک سخنگو - تیر ۸۶ آریا جمالی ( 6 ساله ) - شیراز
کافه پیانو همین چند دقیقه پیش کافه پیانو را ترک کردم و اگر هم اینقدر دوام آوردم و توش ماندم بخاطر هورا کشیدن های پیرامونش بود و بس .اما واقعیتش این است که همین طور ولو شده ام روی تخت روان کارخواب و به این فکر می کنم که چی ؟ برای این که مطمئن تر شوم سری هم به http://www.goftamgoft.com زدم که مبادا ناپخته و نسنجیده حرفی بزنم و بعد دوستان متفکرم بر من خرده بگیرند که این اراجیف چی بود که سر هم کردی . کجای کاری ؟ این کتاب از پیرارسال تا امسال سه بار تجدید چاپ شده و تازه فرهاد جعفری پیش از این که تو و امسال تو مطبوعات چی شوند ، سردبیر بوده و از این حرف ها و از همه مهمتر از چل چلی اش هم گذشته که حالا بخواهد جنگولک بازی درآورد ... داشتم کم کم پشیمان می شدم که چیزی بنویسم که یاد بحث دیشبم با مهدی افتادم که فیلمنامه تازه اش را تلفنی برایم می خواند و من هم دنبال چیزی در آن می گشتم که بتوانم ارتباطی چیزی برقرار کنم . البته این ها را هم با تردید می نویسم .چون می دانم اگر خودش پاش به این جا کشیده شود و همین چند خط را بخواند ، ازم شاکی می شود و بلافاصله می گوید : «شما فیلم خارجی ببین ها یک طوری خشن با فیلم های ایرانی بر خورد می کنید .» از این هم بگذریم . اما بگذاریم و دوباره وارد کافه پیانو شویم . بعد به جای کاپاچینو و یا ترک و فرانسه ، پپسی را که با خودمان آورده ایم از کیف مان درآوریم و بی قید و خیال در حالی که برای اطمینان یکی از همین کتاب های چاپ سوم را که در تشخیص رنگ مایل به طلایی اش مانده ام ،در آوریم و چشم مان را بدوزیم صفحه 80 -81 یا بلکم کمی این طرف و آن طرف ترش ، بعد فکر کنیم که خب بعد از این به جای اپن بهتر است از لفظ کانتر استفاده کنیم و از همه مهمتر به جای ناطور دشت بخوانیم ناتور دشت . بعد هم لیست فیلم هایی را که به زور درست کرده ام ، از جیب کیسه ای مانتویم در بیاورم و از صفحه 11 به بعد هر چه اسم فیلم و هنرپیشه مرگ من مکشی که در کافه آمده و رفته اند را بنویسم که شاید گشایشی در کارم بشود . البته ناگفته نماند که خیلی هم دلم می خواهد پیشنهاد فوق العاده ای از آستین درآورم که فرهاد خان جعفری ، شاید به همان اندازه یک جمله حضور امیر قادری هم که شده ، نامی از من در جلد دوم اثرش ببرد . شاید آن موقع کاری به کارش نداشته باشم: - که چی ؟ اگر می خواستی نوشته های وبلاگ ات را در حافظه تاریخی رفقای ایرانی و خارجی ات منظم کنی ، چرا ما را گیر آوردی و به قول خودت یک چشم سرتق سوم وسط کتابت گذاشته ای که یک ریز خودش را مثل آن دخترک صفورا در داستانت ، می اندازد بیرون که چه؟ بیا بازی ! خب . اگر جگر تو و همه اهل و عیالت در این مرداد نقره داغ کن خنک شد و حالا در مرور گر شخصی ات می توانی بنویسی که یکی دیگه هم مرعوب مهارتُ جمله بندی و یا حتی جزئی نگری استادانه ات شد ، دست از سر ما بردار . چون من بیشتر از این که دلم بخواهد کافه و خاطراتت را بخوانم ، می خواهم بیایم بنشینم ور دل آن میز سه کنج آدم لته پار کن پیانو و در حالی که پپسی خودم را می خورم ،گیم تو را با بخار قهوه های گاه به گاه دود گرفته ات فقط تماشا کنم .
- الآن خودتی - آره .چطور مگه ؟! - یعنی اصلاً خودت رو سانسور نمی کنی ! - ............ نه! تهران در زیر پای شان هیکل درشت و فربه اش را رها کرده و بی اعتنا به آن دو ، ساعات خلسه پایانی شب را سپری می کند . دختر جوان همچنان که روی تپه خاکی مشرف به شهر نشسته ، سنگ های ریز و درشت زیر پایش را بادقت از هم جدا می کند و یک اندازه ترین هایشان را روی هم می چیند . مرد فقط به حرکت دست های دختر نگاه می کند و گاهی هم به روبرو . از خانۀ نیمه کاری که پشت بامش با فاصله اندکی در زیر پای آن هاست صدای موسیقی کوچه بازاری می آید. - تا حالا کسی بوده که این طور بهت خیره بشه و نگات کنه ؟ دختر سکوت می کند و بیشتر خودش را با خاک و خل مشغول می کند . بر می گردد که جوابش را بدهد که موبایل مرد زنگ می زند . زنگ . زنگ . زنگ . به هم نگاه می کنند و مرد با نگاهی به شماره تلفن در گوشی تاشو اش را باز می کند ، بلند می شود و در حالی که به دور دست نگاه می کند : -جانم . بله . ...... نه هنوز کارم تمام نشده ....... سناریوی جدیدیه که امشب باید به جایی برسونمش ....خوابیده ؟ ...باشه سعی می کنم زودتر بیام خونه . دختر همچنان به روی هم گذاردن سنگ ها مشغول است . مرد موبایلش را داخل ماشین که کمی آنطرف تر سمت چپ دختر پارک شده می گذارد و طوری در سمت راستش را باز می گذارد که صدای زنگ تلفن را بشنود . سنگ آخر را که روی بقیه می گذارد ، برجک سنگی اش فرو می ریزد.کمی بی حرکت می نشیند و بعد انگار که بالاخره تصمیم خودش را بگیرد، بلند می شود و به سمت ماشین می رود .روی صندلی سمت راست راننده می نشیند . موبایل مرد همچنان آن جا جلوی دید دختر است .مرد با پارچه تمیزی که از داخل ماشین بیرون می آورد به آرامی به دختر نزدیک می شود . - بذار تمیزت کنم . مانتو و شلوارت حسابی خاکی شده . بلندشو . دختر با شک بلند می شود و مرد به آرامی و احتیاط شروع می کند در پناه نور اندک چراغ داخل ماشین که قدری به بیرون تابیده ، لباس های خاکی دختر را تمیز کردن . باز هم به هم نگاه نمی کنند . مرد کارش که تمام می شود کمی مقابل صندلی سمت راست که دختر حالا دوباره روی آن نشسته می ایستد . چراغ داخل ماشین با فشار دکمه ای خاموش می شود . مرد بین زمین و آسمان همچنان در سکوت ایستاده است . دختر پارچه را از دستان مرد می گیرد و می خواهد با تکاندن خاک شلوار مرد ، دلیلی برای توقف او پیدا کند . چند حرکت کافی است که مرد پارچه را از دستش بگیرد و همچنان بین در و او حایل شود و بایستد . بعد همچنان مردد سرش را بر روی دست راستش را که روی سقف بیرونی ماشین گذاشته بگذارد و از زیر آن به دختر خیره می شود .دست چپش سرگردان تاب می خورد . صدای موسیقی کوچه بازاری هم قطع شده . در راه پرنده پر نمی زند . تنها گاهی صدای محو برنامه تلویزیونی از پنجره ای باز در دوردست می آید. دختر نگاهی به جاده خاکی روبرو می اندازد و به گل سر دخترانه ای که گوشه اش از زیر پوست بستنی بیرون زده . پوست بستنی یخی که از اول داخل ماشین و زیر پایش افتاده بود و حالا توجهش را جلب می کند. دیگر به مرد نگاه نمی کند و آرام و با تردید می گوید : - برویم . مرد کمی منتظر می ماند .دست چپ اش را جلو و عقب می کند و بعد خودش را از میانه در کنار می کشد . در را می بندد ، چراغ داخل ماشین روشن می شود. پشت رل می نشیند . هر دو به مسیری که آمده اند خیره شده اند .سی دی داخل ضبط گیر کرده و نمی خواند . ماشین روشن می شود و چنان آدمی که میل رفتن ندارد ،به آرامی در جاده خاکی و پر پیچ و خم حصارک به سمت شهر پیش می رود .
پروانه ها پیش از آن که پیر شوند ، می میرند
« مرگ یک تصویر نمادین از نبودن است و همان طور که خودتان می دانید چیزی که نباشد نمی تواند وجود داشته باشد … بنابراین مرگ وجود ندارد و فقط یه توهم است » 1. موعد اخبار ساعت چهارده هم گذشت ، ساعت بر روی عقربه نهم سوت کشداری کشید و رفت . خبرگزاری ها به سرعت و شتاب فقدان ، گفت و گو های حزن آلودی را بر روی خروجی سایت های خود می فرستند که تنها کلمه سنگین و تکرار شونده آن ، شکیبایی بود ، بود و بود است . اما هنوز رادیو و تلویزیون به عنوان رسانه رسمی خبری را مبنی بر نبود کسی ، تکذیب و یا تأیید نکرده است . اما نه در همین 28 تیر ماه 1387 است که عزت الله ضرغامی با پیامی همه چیز را به هم می ریزد . اینجا اخبار 30/ 2 عصرگاهی رادیو پیام و صدای سرد گوینده زن رادیو که رفتن « هامون » را همچون خبر اقتصادی ،سیاسی و وضعیت بورس اوراق بهادار اعلام و بعد به سادگی از وضعیت خوب تنظیم خانواده در ایران به گفتۀ کارشناسان خارجی تعریف می کند . 2. هنوز در مقابل آینه کارخواب ایستاده ام و می گویم اگر کسی با من کار داشت بگو ؛ نیست ، رفته است یکشنبه ، مقابل تالار وحدت کنار دروازۀ سینما. می ترسد و مضطرب است . اما می خواهد کنار گفت و گویی ساده ، تمام رؤیاهایش از خانه ای سبز در سرزمینی سبزتر را بیدار کند . شکیبایی ام به پایان رسیده . در اتاق علایقم ،یک قاب عکس قدی موروثی به قد و قواره « جد بزرگ » خانه سبز دارم که بالای سرم در کارخواب آویخته است . قاب جد بزرگ ، زمانی پر بود از عکس های زنده و سر خوش تک نفره و دسته جمعی غول های دوست داشتنی که صبح به صبح گرد از رخ شان می گرفتم و چند دقیقه ای مقابل آینه زمان می گذاشتم . بلکه فرجی شود و خدا تعدادشان را زیاد کند. اگر هم چنین نکرد ، چنان کند که سر سلامتی بدهد. اما نه چنین شد و نه چنان ماند . هر روز لبخند یکی از غول ها در آینه محو می شود . شاملو مرداد بود که دیگر از آینه در نیامد ، حاتمی ، سهراب ، فروغ ، کاوه ، گلشیری ، نجدی ، عمران ، شاپور ،رسول ،شهید ثالث و بسیاری دیگر که کودکی را نوجوانی و جوانی ها به عشق شان یله کردیم ، در دایره زمان از معبر آینه گذشتند . نه ! هیچ دلم نمی خواهد که غول ها بمیرند ، پس دیگر قاب عکسم را مقابل هیچ آینه ای نمی گیرم اما انگار مرگ در نمی زند ،بلکه هر کجا بخواهد فرود می آید ! صبح جمعه است ، می خواهم غبار از عکس های قاب بزدایم ، صدای پای آب می آید ، عمو خسرو با آن صدای خش گرفته از قاب درآمده و در پاشویۀ دنیا دست می شوید ، سهراب کفش هایش را جلوی عمارت پارسیان جفت می کند .کیمیا ، پری ، خواهران غریب ، همه و همه چراغ و آینه به دست مقابل قلب او ایستاده اند . خسرو تنها به بانو خیره می شود : « بگو رهایم کنند ، بگو راه خانه ام را به یاد خواهم آورد . می خواهم به جایی دور خیره شوم می خواهم سیگاری بگیرانم می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم ... »** چشم که می گشایم ، عمو پایش را از حوضچه اکنون بیرون کشیده و سوار بر آخرین « اتوبوس شب » رفته است . 3. دیشب خواب یک ستاره دیده ام . صبح که می شود ، دَه نیامده نامه ای از «سومین روز پس از مرگ » به دستم می رسد . صدای عمو خسرو می آید که می خواند : « سلام ! حال همۀ ما خوب است . ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان! تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود می دانم همیشه حیاط آن جا پر از هوای تازۀ باز نیامدن است اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هرازگاهی ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست! راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده ، بی پنجره ،بی در ، بی دیوار … هی بخند! بی پرده بگویمت چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچۀ ما می گذرد باد بوی نام های کسان من می دهد . یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟ نه ری را جان نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه، از نو برایت می نویسم . حال همۀ ما خوب است اما تو باور مکن!»* آری باور نمی کنم و « دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم . صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند . صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود . صبوری می کنم تا طلوع تبسم تا سهم سایه . تاسراغ همسایه . صبوری می کنم تا مدار ، مدارا ، مرگ .»* تا مرگ خسته از دق الباب نوبت تو آهسته زیر لب چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید . مثلاً وقت بسیار است و دوباره دور شود . تنها یک بار برای همیشه ، می خواهم مرگ تو را نشناسد ، کودک شود یا شاعر ، فرقی نمی کند . بگذار کاغذ بی خط خاطرم تنها پرواز را به خاطر بسپارد . حالا دیگر برو ! مرگ ، درد مشترک ، بیم سادۀ آشنا ! ما شکیبایی از کف داده ایم . ............................................... * سید علی صالحی
لولا شده در مه چه کسی می تواند بگوید که تا به حال روی وسوسه را مبوسیده و اگر در میان انبوه وسوسه ها احاطه شده باشد ، دلرباترین شان را برنگزیده ؟! پس با این پیش فرض مسجل فرض مبرم می بریم که در این لحظه بی مکان ، من و تو سخت وسوسه شده ایم تا گلی به گوشه جمال خاطرات بزنیم . اما چطور می توانیم جز در مه غلیظ صبح گاهی این روزهای پر ازدحام، از منظر خود بالغ مان جدا شویم . خدا کند باران بیاید . اما نه تو بگو مه چه زمان به کمرگاه خاطرات ما می رسد ؟ - بیا وسوسه بازی ! می خواهم در تو پنهان شوم . - من نمی آیم . نه! می خواهم کوتاه بیایم . وقتی که نمی توانیم بدون دوز ، کلک بزنیم ، وقتی که تو وسوسه می شوی می روی شمال و من جنوب آنوقت انگار نه انگار! ،وقتی که می خواهیم زنده باشیم ، باید بگوییم من آدمم که وسوسه نمی شوم ، هیس ! هیس! هیس! - اصلاً بیا وسوسه مان را گلوله کنیم و بیندازیم پشت دیوار همسایه تا منفجر شود . بعد یک و ان یکاد کامل بخوانیم و با فوت آخر منتظر بمانیم مه بیاید . ما که عشق از سرمان نمی رود ؟ - نگاه کن !کسی به خاطراتمان فرمان ایست می دهد . گلوله را رها کن ! - محاصره شده ایم ! هیس!هیس!هیس! - چه کسی می تواند بگوید روی وسوسه را پیش از انفجار بوسیده ؟! گلم گوشۀ جمال تو کافی است تا گلوله را به لب گیرم . ما که عشق از سرمان نمی رود ! پس بگذار مه بیاید .
گذر از پیش رو ...
27 آذر سال گذشته ساعت 3:37 بعد از ظهر بود . روی صندلی ام در دفتر تحریریه ولو شده بودم . ناگهان درد خفیفی در سمت راست قفسه سینه ام احساس کردم و در جا نشستم .نگاهی به خال دست راستم انداختم که مطمئن شوم سمت راست است و نه چپ . _ نکند سکته کنم ؟ ( اغلب انتظارش را می کشیدم ) _ نه ، هیچ ربطی به قلب نداشت . اما اشتباه می کردم . چون کاملاً به قلبم ، به قلب زندگی ام مرتبط بود . حول و حش همان زمان بود که کریس برای همیشه از بین ما رفت . هنوز هم که فکر می کنم جدایی شاعرانه ای داشتیم . ما بدون که این که سعی کنیم ، از بسیاری جهات منهای قیافه شبیه بودیم . این را بعد از رفتنش که فرصت بیشتری داشتم فهمیدم . حالا هفت ماه است که او رفته و واقعیت این است که من نمی خواستم دیگر نوشتن در اینجا را ادامه بدهم اما امروز که رسید ، دوباره به خلسه کشیده شدم . هم از بابت روز پدر و هم از بابت خبر فوت یک مرد . در میان آشنایان مادری ام ، یک پدر - آن هم در چنین روزی - از دنیا رفت . رفت که رفت. امروز روز پدر است و من نمی دانم که چند پدر در دنیا دیگر در میان خانواده شان نیستند و چند پدر واقعی در قید حیات اند . نمی دانم ممکن است که چند نفرشان اسم مستعاری داشته باشند که فرزندشان برایشان انتخاب کرده باشد و آن ها هم با کمال میل پذیرفته باشند . اما نام کریس را خودم برای بابا انتخاب کرده بودم و یادم هم نمی آید دقیقاً چه زمانی بود . بهر حال مهم این بود که همه خانواده نام جدید را با طیب خاطر پذیرفتند و از فردای آن روزی که نمی دانم چند شنبه و چندم ماه بود ، بابا شد کریس زلفی خاله عالیه که البته بقیه فقط به همان کریس خالی رضایت دادند و من فقط زمان هایی که می خواستم بر فرق سر بی موی بابا دست بکشم و کمی بیشتر کیف کنم نام ابداعی ام را کامل بیان می کردم تا فرصت بیشتری برای لمس سر بابا داشته باشم . بابا هم انگار دلش غنج می زد برای چنین خل بازی هایی که اغلب مشترک هم بود . من خوشبختم که پدری در دنیای باقی و مادری در دنیای فانی دارم و در آستانۀ در اکنون ایستاده ام و عزیزانم مدام چشمان شان را به من دوخته اند و مرا لبریز محبت می کنند . درست است که گاهی دلم می خواهد دستان تپل و سرخ رنگ بابا را نوازش کنم و یا اجازه بدهم که لپ هایم را برای نمونه در مقابل کودکان فامیل بکشد و کمی هم کل کل کنیم. اما وقتی فکر می کنم که چه راحت و آسوده و بدون کوچکترین ناراحتی رفت ، آن وقت است که به اکنون رضایت می دهم و تنها آرزو می کنم که من هم در نهایت بتوانم مانند او سفر کنم . وقتی به چندین هزار کودک در جنگ ، یتیم ، بی خانمان و ... در طول تاریخ فکر می کنم که حتی نمی دانند پدر را چگونه باید هجی کرد و یا هیچ فرصتی برای درک واژه اش را نداشته اند چه برسد به وجود اش ، نفسم تنگ می شود و خجالت زده می شوم ، اگر بخواهم جز سپاس و شکر گذاری از آنچه داشته ام و از آن دور شده ام ، چیز دیگری بگویم . اما امروز روز پدر است . کریس عزیزم همچنان با من است چرا که باور دارم او هر روز برایم عاشقانه پیامی می فرستد و من با این همه خوشبختی که منوط به جسم نیست زنده ام و طالب مرگ . درست است که هفت ماه پیش ، من مانند هزاران هزار نفر در روی این کره خاکی عزیزی را از دست داده ام اما من هر روز به طریقی دیگر پدرم را در میان انبوه آدم ها ،پیدا می کنم ، می بینم و حس می کنم که چه عاشقانه زندگی را برایم دوست داشتنی و قابل درک می کند. این صفحات به عشق پدرم به روز خواهند شد . چون من با پدرم در فراسوی مرزهای دیدار، ملاقات می کنم.
مردي با جاروي دست ساز دسته بلندي ، برگهاي پائيزي جلوي پايم را كنار مي زد . آخر امروز من گلم را دفن كرده ام .
پیشنهاد سر آشپز ؟ دنياي فاني تعطيل است . براي صرف غذا به عالم باقي رجوع كنيد .
در این جهان اقبال نیست ، رفته است ؟ دو روز است که خانم نخست وزير پس از بازگشت از تبعید 8ساله در 26 مهر و به جا گذاشتن 130 کشته و 400 مجروح در پاکستان به دبی رفته است. کنگره بین المللی بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا روز های پایانی برگزاری خود را طی می کند و آخرین میهمان هایش نیز با 10 ساعت تأخیر در پرواز تبریز به تهران از زیارت مزار شمس در خوی بازگشته اند . ساعت 6 بعد از ظهر است که در کشور دوست و همسایه وضعیت فوق العاده اعلام می شود . صلاح الدین اقبال لاهوری درست 6 روز مانده به سالروز ولادت جد خود علامه محمد اقبال لاهوري و 2 ساعت پس از اعلام وضعیت فوق العاده در کشورش طی یک ضیافت شام در تهران جهت همکاری برای ساخت سریالی براساس زندگی اقبال لاهوری به مذاکره می نشیند. ادامه مطلب در :
محاسبات پیچیده اندوه ؟ زندگی حکایت مرد یخ فروشی ست که وقتی ازش پرسیدند: همه اش را فروختی؟ گفت : نخریدند. تمام شد !!!
تجلیل !!! امروز صبح كه به دفتر تحريريه سايت رسيدم .ديشب سهيل محمودي و ساعد باقري از پوستين شان بيرون آمده و در رساي مرگي تازه، خاطره از خود جدا مي كردند . شب قبل ترش هم بود به گمانم .چيزي شبيه مرگداشت ؟! امروز دو تصوير قيصر امين پور كه الحاق شده روي ديوار، نفسم را بريد . اشتباه نشود من قيصر امين پور را با همان چه زود دير مي شودش مي شناختم . فقط همين و هر چه هم در حافظه ام اعم از كوتاه مدت و بلند مدت سير مي كنم ، تقدير خاصي نمي بينم كه پيش از مرگ از سوي اين سيل سوگوار به راه افتاده هوچي گر و ارضاء كننده پس از مرگ از وي شده باشد . به هر حال يكي از دوستان جوان ما كه پيشتر هيچ گونه ابرازي مبني بر شعر دوستي از وي مشاهده ننموده ام ، از دو سه روز گذشته هر چه از بقاياي مراسم تشييع پيكر آن شاعر به تحريريه رسيده بود را زينت بخش در و ديوار و ميز و... نموده، آن هم از هر پوستر سه نسخه ... . دو تصوير قيصر امين پور كه الحاق شده روي ديوار، نفسم را بريد . بگذريم . چه زود دير مي شود . صفحه اصلي سايت را مي گشايم . يك سايت خبري در باب سينما و تلويزيون كه البته اين روزها روشنگري و اطلاع رساني اش از اين هم فراتر مي رود . صفحه به كندي بالا مي آيد اما دهان گشوده ام بسته نمي شود ! اصلا نمي دانم كي و براي چه دهانم باز شد . حرفي كه براي گفتن باقي نمانده .اما بر روي صفحه اصلي اكثريت مطالب با حداكثر قواي شتابزده اش در رساي قيصر امين پور در حال گريستن است . همه چيز براي فقدان او مهياست. مرثيه ابوالفضل زرويي نصر آبادي ، عكسهاي يادگاري ، خاطره ، پيام تسليت ، گاهشمار و... ... چقدر دلم مي خواهد بميرم ؟! اما نه «بگذار قدم زنان و شرمنده بگذرم از ستون خلوت روزنامه ي عصر كنار واژه ي تسليت و صحراي سرد آگهي بگذار به خون بينديشم اين عاطفه هاي جاري در باغ در مزارع ميانه ي خاور .» * * بيژن نجدي
زندان گاهي سبز مي شود،همانقدر كه كودكي در باران ! پيشخوان متصدي ورود و خروج به سختي از قد دو پسر فاصله مي گرفت. صندلي سرباز وظيفه همچنان بلند بود كه بتواند به راحتي به مراجعانش تسلط داشته باشد. به هر حال مهم اين بود كه بتوان از اين معبر گذشت و جوازش هم تنها شناسنامه بود. علي فكر اينجاي كار را نكرده اما به هر زحمتي بود با جعفر توانسته بودند تا اينجا بيايند. از سر درماندگي مي گويد: نياورده يعني كسي بهشان نگفته كه بايد شناسنامه هم بياورند.
http://simafilmnews.ir/content/view/1218/
بازی اشکنک داره سر شکستنک داره !
حراج غیر قانونی بخشی از مجسمه سرباز هخامنشی در حراجی لندن... «ایران برای سر سرباز هخامنشی کاری نکرد» اما در همان روز سر سرباز هخامنشي به غارت رفته در ميان بهت بسياري فروخته شد آثار هنرمندان معاصر ایرانی از محمد احصایی و پرویز تناولی گرفته تا بسياري ديگر در حراج بزرگ ساتبی در لندن حراج شد. به طوري كه ايران در آن واحد و در يك شهر همزمان هم عزا داشت و هم عروسي . از عزا بگذريم وكمي به نيمه پر ليوان نگاه كنيم كه علاوه بر سر سرباز هخامنشي چه از ايران نصيب انگليسي ها و يا ... خواهد شد:
ژان لوك گدار: فيلم حقيقت است؛ 24 بار در ثانیه «اگر اتفاقي نمي افتد، به وجودش بياور.» اين جمله معروف از ديويد همينگز شايد يك پاسخ دروني به نيازي باشد كه مدتها در بدنه سينماي مستند ايران احساس مي شده است. و تنها هر سال حرف و حديث ها و اما و اگرهاي بسياري را توشه راه سالهاي بعدي و جشنواره هايي مي كرده است كه سينماي مستند تنها بخشي از ست زينتي آن محسوب مي شد و به عبارتي حضورش به عنوان يك يا دو نماينده در ميان برگزيدگان آن جشنواره ها صرفاً به معناي جور شدن جنس بوده است و نه بيشتر. ...
23 روزی 5 تا ناشتا بنویسم انگار کمردرد پر تیر و ترکش سرما خوب می شود؟ _ نه ! دخترک دیوانه پشت تیرک اعدام روز اول اسفند به بیانه هیأت 3 نفره سال 67 گره می خورد و می شود سند منگوله دار آبادی یک کشور . یک کشور با دستاربندهای پر از پَر کبوتر های چاهی که حالا سالهاست روی طاقهای گنبد طلا از ترس متولی خشک شده اند و پاسبان موزه های معتبر دنیا ، رهسپار زیارت مقبره های مقدس ، متبرک می شوند تا همچنان پَر شال آقایان سفت بماند. تا درخت زبان گنجشک هم نتواند معجزه لامپ الله را چَه چَه آسمان خاک گرفته کند . روی 5 تا ، فقط انجیر معابد می رویاند . کاش هنوز زبان گنجشک ها ، گیسهای خواهرانشان را رج بزنند: _ نذر لبخند دیوانه ، دو گره بر گیسوان خواهرت ، « لامپ را روشن کن »
ملاقات با خودم در ساعت صفر در پرواز بودم . پرواز . باید خودم را می بردم و یک جائی ، جا می گذاشتم، دریا ، جنگل و یا یک گریزگاه بدوی: محل عابر عبور پیاده . از سرعت خود بکاهید . گردش از هر نوع ممنوع . همه اش از همان دیوانه بازی سفید با زمینه قرمز شروع شد. انعکاس و بازتاب ، دو گوی آبی با دو اژدهای زرد و صدای زنگ. زنگ ، مدرسه ، کلیسا، در ،آهن ، بز ، شتر ، پایان مسابقه ،کفش...
جمعه روز های بی تردید ، هیچ ، رؤیا ماشین دودی ، عصر قجر و شاید تیر و کمان رها ، آرش دست های تقویم را از پشت گره می زنیم . کسی را به کسی نیست نشانه ها تنها طمأنینه ای است ، برآمده از لبان اگزوز اگزوز ماشین های قرعه کشی . *** ما که از نهایت زاده شدیم چه فرق می کند کجای خط افق ، به غروب نزدیک شویم ؟ *** امروز جمعه است زن و مرد در راه خوابیده اند . رادیو ،آمار کودکان زاده نشده را قبل از اذان منتشر نمی کند ! *** احتمال مسمومیت بسیار است . لطفا تا انفجار بعدی در جای خود ، در گل بمانید .
ساعت خاموش ! بند کتانی های نوع جدیدم را که می بندم ، مامان در نمایی درشت از یک لیوان شیر و چند حبه قند به سویم هجوم می آورد . جا را برایش خالی می کنم. قلاب فلزی در را می کشم و می پرم بیرون . دیگر صدائی نمی شنوم جز پائیزی دیررس! دیر شده ، ترسم را زیر بغل می زنم و راه خاکی و باریک باغ مش عباس را که می بینم شروع می کنم به دویدن . پشت دیوار مدرسه زنگ را می زنند ... ساعت را خاموش می کنم . حتی چشمهایت را هم باز نمی کنی . فنجان چایت هنوز تازه است و سرد. برای خودم یک چای دیگر می ریزم . دست هایم را می گذارم زیر چانه ام ، موهای خیسم را می ریزم توی بشقاب و به خاطرات مدرسه ام گوش می دهم ؛ هنوز نرسیده به پای درخت توت ، راننده دنده را عوض می کند، همانطور که مستقیم را نگاه می کند ، از مقابلم می گذرد . تا خیابان راه آهن برای پاهای کوچک من راه بسیار است . باید بروم ، بروم از جلوی کرکره های پائین شده مغازه بزازی می دوم . اما دیگر آقاجان نیست که بگوید: « دختر باید سنگین باشد . توی خیابان نخند ، نخور ، ندو ، از مدرسه چه خبر ، خانم معلمتان فامیلیش چیه ...» این پا و آن پا می کنم . _ آقا جان دیرم شده . خداحافظ . حتما بعد می آیم تا در مورد اختلاف سلیقه هامان کمی حرف بزنیم . نیم هلال میدان را که دور بزنم خیابان راه آهن است اما تو ایستاده ای پشت سرم ، با چشمانی بیدار ، قلاب دستهایت و بوسۀ ناشتایی که بوی سوت کشدار صبح می دهد .
بار تحمل ناپذیر هستی روزها سپري مي شود و هر روز بر روي سينه آدمها و سوار بر قطار كلماتي كه بي مهابا بسويمان روان مي كنند مي خوانيم ؛ به اردوگاه كار اجباري خوش آمديد ! اما «اردوگاه كار اجباري دنيايي است كه همه درآن مدام شب و روز كنار يكديگر زندگي مي كنند.شقاوت و خشونت تنها خصوصيت فرعي ، نه ضروري ، آن است . اردوگاه كار اجباري يعني الغاي كامل زندگي خصوصي . اردوگاه كار اجباري يك چيز استثنايي نيست ،چيزي نيست كه موجب شگفتي شود،بلكه چيزي است بنيادي و واقعي كه در آن به دنيا مي آييم و فقط با تمركز و به كار بردن تمامي نيرويمان مي توانيم از آنجا بگريزيم .»
داستان ناتمام دستانم در یخ می شکند و تو ماهی می شوی . دل برفاب در پیاله خیس می شود و من در نگاه تو آب . دل به دل غلیان موج می شوم . ناله یوزپلنگان بلند است و دستان من کوتاه . یال آن اسب کهر را بنگر . چگونه برای نوازشت دست تکان می دهد؟! ... ماهی ! من آب می شوم اگر بیایی . بمان. حوض تنگ دلم را در قلیان سیراب می کنم . کسی من را شماتت نکند .من یکه و تنها عاشق شده ام . کسی من را صدا نکند خواب دیده ام . دم صبح بود . با رئیس جمهور کنگو از تیره گی دلها سخن می گفتیم و نه سیاهی پوست ها . ... اما مادر غذایش را غروب قسمت می کرد تا قرار ملاقات هامان در جای دیگری جز خانه اجدادی گور به گور شود. ماهی ! آفتاب برآمده ، مانند حضور ماده بوقلمونی که پا به زاست . اما تو در مخده ای از خاطرات ، پهلو به پهلوی حوض ، غنج می زنی کنج دلم را . ... کسی مرا شماتت نکند . دم صبح بود . مادر غذایش را به چهار جهت پراکند و من تک و تنها عاشق شدم. کسی من را صدا نکند خواب دیده ام . اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...
من کیستم ؟! من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. "بلقیس سلیمانی"
براي ساعت هشت صبح امروز در حضورت غايب بودم . كمي مانده بود كه بيايي ، چشم هايم را چند بار باز و بسته كردم و دست آخر هم خواب مرا با خود برد... تو رفته اي و من در يك ماشين كرايه اي به ساعات بعد از تو فكر مي كنم و اينكه چقدر از خط كش موزون تناسب گذشته ام . حضورت برايم پر است از جاذبه و دافعه ؛ جاذبه اي پر اجبار و دافعه اي ناممكن . مي آيي فقط به اندازه يك ساعت نه بيشتر و نه كمتر. به اندازه فرصتي اندك كه بر سر دستگاه كارت خوان با هم تلاقي مي كنيم و از پله هاي آن سوي راهرو به جائي در حوالي در شيشه اي و لامپ هاي خاموش كم مصرف برسيم . وقتي مي خواهي بروي فضا سنگين است و مضطرب . گاهي فراموش مي كني به من و يا ديگري دستي تكان دهي و يا حتی خداحافظي بگويم. تا سر بجنبانم جايت را به ديگري داده اي . هميشه همين طور بي اعتنا به جايي در دور دست نگاه مي كني و آز آن زمان كه شناختمت مرا هر روز به دنبال خودت بر سر قرار ثانيه شمار مي كشاني. مي دانم كه از نامه و شكايت دل خسته نمي شوي و هر روز بر سر قرار هر كجاي دنيا كه باشد مي رسي . هيچ وقت مرا بابت تأخير هايم توبيخ نمي كني اما گاهي باعث مي شوي كه بدانم براي چه تنبيه مي شوم . اگر روزي دلم برايت تنگ شود تنها سر همان ساعت مي توانم در هر كجا كه بخواهم ببينمت . تو مرا به آغاز غير منتظره ها مي خواني و از اين جهت است كه انتظار ديدن و نديدنت اشتياق كازبي نيست . دوست دارم صادقانه برايت بگويم با وجود تمام آنچه كه تو مي داني و من . هنوز هم نتوانسته ام براي تمام فصول دوستت بدارم و يا هر صبح منتظر آمدنت باشم. گاهي هم خودم را مي خوابانم تا بيايي و بروي و بعد ميهمان حسرت توجيه پذيري باشم. روز قامت بلند خود را كش مي دهد تا خستگي اش را از سكوت طولاني اش جبران كند و شب در راه است. فردا با سلام تو آغاز مي شود . بدون اضطرار و اجبار شايد فرصتي شد تا به دور از چشم قوانين دست و پاگير اداري و ساعات ورود و خروج در فراسوي نگاه هاي كنجكاو ثانيه شمار ها با من قرار بگذاري ! ...
وداع مودنا و حنجره آفتابگردان هايش
يك گلدان پر از آفتابگردان هايي كه سر خم كرده اند و به دفتر يادبود خيره مانده اند و صدايي زنده از حنجره اي كه براي آخرين بار از سوي خداوندگار بوسيده شد.
شرمنده ام اگر هستم بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم. گاو پاسخ داد: گر ز سرگين من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني بوقلمون خورد و بر شاخي نشست تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد . تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود … . با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني --------------------------------- .گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد .گاوي گذر همي کرد و سرگين بر وي انداخت . گنجشک ز گرماي سرگين جان بگرفت و به آواز مشغول شد . گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد … هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد .هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد .گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان ------------------------ خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟ کلاغ پاسخ داد: چرا که نه خرگوش بنشست بي حرکت . روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد … .لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است ------------------- براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است سلسله اعصاب، شايستگي رياست از آن خود خواند که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد . ريه بانگ بر آورد هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست و هر عضوي به نحوي مدعي ، تا به آخر که مخرج كثافت دعوي رياست کرد اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و او برفت و شش روز بسته ماند . اختلال در کار اعضاء پديدار گشت . روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و مخرج كثافت با اتفاق آراء به رياست رسید. … چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر مخرج كثافتي رياست کند .
انسان براي رفتن به دنيا مي آيد !
شهر بی خواب هیچ کس در آسمان نمی خوابد ! هیچ کس ! هیچ کس نمی خوابد ! آفریده های ماه فراگردِ لانه های خویش را گشت می زنند! باشوها برای نیش زدنِ مردانی که خواب نمی بینند ، آمده اند و هر که شکسته دل بگریزد باشوی ساکنی را به کوچه خواهد یافت زیر هیاهوی ستارگان! هیچ کس در آسمان نمی خوابد ! هیچ کس ! هیچ کس نمی خوابد ! مرده یی سه سال است در دوردستِ گورستان می گرید، چرا که چشم اندازی دارد و کودکی که سپیده ی امروزش به خاک سپردند چندان ضجه می زند که می باید برای خاموش کردنش سگ ها را فرا خواند ! زنده گی رؤیا نیست ! هشدار ! ما پای پله ها می غلتیم به خوردن خاک نموک ! ما ریسِ برف ها را بالا می رویم در آواز ستارگانِ کهنه، ولی نه فراموشی است اینُ نه رؤیا ! گوشتِ جان دار! بوسه لب ها را در کلافی از رگ به هم پیوند می دهد آن که از درد ناله کند ، هماره درد می کشد و آن که از مرگ بهراسد ، مرگ را بر گُرده خواهد برد ! روزی اسبان در می کده ها خواهند زیست و مورچه گان به زردی آسمان که در چشم گاوان پناهنده می شود ، حمله می برند ! روزی رستاخیز ِ پروانه ها شرحه شرحه پدیدار می شود و در مناظر اسفنجی دودناک زورق های لال می بینیم که انگشتر ها مان برق می زنند و گل سرخ از لبانمان می روید ! هشدار ! هشدار! هشدار!... آنان که زخم ها وُ باران را نگهبانند ،
در قربانگاه تاریخ ! قربانت بشوم الساعه كه در ايوان منزل با همشيره همايوني به شكستن لبه نان مشغوليم ، خبر رسيد كه شاهزاده موثق الدوله حاكم قم را به جرم رشاء و ارتشاء معزول كرده بودم به توصيه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده ايد ، فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند كه اداره امور مملكت با توصيه عمه و خاله نمي شود. زياده جسارت است تقي (برگرفته از دست نوشته اميركبير به ناصرالدين شاه)
چه چیزی به زندگی ما معنا می دهد؟ وقتی عاشقیم کمی اینگونه ایم ؛ جیب هایمان را خالی می کنیم ،نام خود را فراموش می کنیم . با شعف یقین هیچ بودن را کشف می کنیم . پس در می یابیم که در مدار زندگی قرار گرفته ایم . این مطلب زمانی برایم مسلم تر شد که دو ایمیل از دو نقطه متفاوت از همین مدار زندگی به دستم رسید که: ما هم به دنبال همراهی برای درک معنای اصلی زندگی هستیم . عجب ! با این حساب دعوت شدم تا یا به اوکراین بروم یا شاید هم آرژانتین به این امید که ملاقاتی هم با عشق داشته باشم! می بینید این واژه چقدر کیمیا شده که مردم از نقاط مختلف دنیا به جنب و جوش افتاده اند ، نامه ها به باد می سپارند. سفر ها به جان می خرند . فرهادها در چنته می گذارند . لیلی ها می نمایند واز همه مهمتر شاید هم روزی به همین منظور شاتل بسازند و به مریخ و اورانوس ومانند آن سرکشی کنند که : - ای بابا ! کاش حداقل همان سیب سرخ و فریب گندم بود . -آهای آهای کسی صدای منو نمی شنوه !؟ - یکی به گرفتگی آئورت من کمک کنه ! - و... - ... - ... اما در نهایت به این نتیجه می رسیم که این روزها یا آن روزها چه فقیر شده ایم ما! - ... پی نوشت :
Age 25 years old Birth Date: 08/31/1981 (mm/dd/YYYY) Age 23 years old Birth Date: 02/20/1984 (mm/dd/YYYY)
سفر نامه شب بود و بدجوری بوی عروس کشانی می آمد . اما نه . تنها مردان کت و شلوار پوشیده و جوانان منتظر سر کوچه ذهن را به اشتباه می انداخت و الا در دفتر روزنامه تنها چیزی که پیدا نمی شود ، مجلس بزم است .عکس و خبرش شاید اما خودش نه. کمی از قرارمان گذشته ، درست مقابل در دبیرستان آن سالها است که ماشینی را گل زده اند و جمعیتی منتظر بدرقه آرزوهای آمده و نیامده ... چشم جوان ها بدجوری برق می زند . .. سالن پذیرایی مشرف است به ... نه تراس طبقه دوم روزنامه مشرف است به در سالن پذیرایی. همه سر میز شام نشسته بودند که صدای بوق و هلهله آمد. مطمئن شدیم که یک زوج دیگر هم پرکشیدند و رفتند .اما ما برای بدرقه اینجا نبودیم .از دامادی آقا جان مدتهاست که می گذرد و چند سال که مفقود الاثر است گوئی هیچ وقت از خاک بیرون نیامده بود ... اما این را نگوئید . این همه راه نیامده ام تا بی عینک و عصا بازگردم. خیلی ها هنوز در تاریخ روزنامه مانده اند .اما اینجا شب است و قبل از هر چیز بازمانده خانواده باید شام بخورد که این رشته سر دراز دارد . صدرا را ختنه کرده اند.تا صبح درد می کشید و گریه بی امانش تا سپیده که مرضیه برای بوسیدن مقبره خانوادگی به مزار رفت ،قطع نشد . در خبرنامه صبح دایی جان اعلام شد که آخرین بازماندگان جشن عروسی هم به خانه هایشان بازگشته اند .ما هم عازمیم اما صدرا را به آستانه ییلاق برده اند. همچنان که پنکه سقفی هنوز صدای تشویق می دهد ، جستجو برای یافتن روح آخرین پدربزرگ هم به جابجایی مادربزرگ کشیده است . اما آنها منتظر نمی مانند. واقعیت این است که وقتی به زادگاهم بازمی گردم هنوز بوی توتون آقا جان از میان نوار باریک سیاه رنگ دیوار خانه به مشام می رسد . و من تنها در پوشیدن جوراب طبی به پای آسیب دیده مادربزرگ است که او را از نزدیک لمس می کنم. آخر همه چیز بوی یک میهمانخانه دائمی می دهد . به خودم گفته ام: مادربزرگ تنها کمی بیمار است و بهتر است که به دنبال کسی باشیم تا فقط اوقات تنهائی اش را پر کند . راه دور نرویم ما خانه را برای بازی و گردهمایی شبانه می خواهیم و مادربزرگ بهانه ای است برای تحقق شادی های کودکانه... پس در گرماگرم قایم باشک آقا جان را هم صدا نزدیم . می ترسیدیم دوباره بگوید : دختر بلند نخند ، ندو یا ... اما او 5 سال است که موهایش را از ته تراشیده ، عبا و شب کلاه اش را آویخته .با همان کت و شلوار ماهوت کشیده وقت رفتن کفش هایی را که یکی از ما برایش برق انداخته پوشیده و در آستانه اذان رفته بود . وسط بازی بود من نفهمیدم فقط دیدم که دایی جان بسته سیگارهای زرش را در جائی پنهان کرد . مادربزرگ درد دلی نداشت . مرضیه پرسیده بود و مادرم را من در آغوش کشیدم ... تازه بازیمان گرم شده بود که آقا جان گفت ؛ دختر نخند ، ندو ، نرو ،... بچه ها با همبازیهایشان . بازی گرگم به هوا .قایم باشک... . درست وسط بازی بود .بزرگ شدم .خندیدم ، دویدم . اما حالا بچه ها با همبازیهاشان . گرگم به هوا با قایم باشک. روز با شب . وقت رفتن است . آقا جان زود تر بیا .
|
About
اگر روزي بتوانم بهترين کارم را انجام بدهم ، حتما سرم را مي گذارم و مي ميرم . Archivesهفته دوم آبان 1388هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 Links
ماهنامه فيلم
فيلم کوتاه | |||||||||||||||