گذر از پیش رو ...
27 آذر سال گذشته ساعت 3:37 بعد از ظهر بود . روی صندلی ام در دفتر تحریریه ولو شده بودم . ناگهان درد خفیفی در سمت راست قفسه سینه ام احساس کردم و در جا نشستم .نگاهی به خال دست راستم انداختم که مطمئن شوم سمت راست است و نه چپ . _ نکند سکته کنم ؟ ( اغلب انتظارش را می کشیدم ) _ نه ، هیچ ربطی به قلب نداشت . اما اشتباه می کردم . چون کاملاً به قلبم ، به قلب زندگی ام مرتبط بود . حول و حش همان زمان بود که کریس برای همیشه از بین ما رفت . هنوز هم که فکر می کنم جدایی شاعرانه ای داشتیم . ما بدون که این که سعی کنیم ، از بسیاری جهات منهای قیافه شبیه بودیم . این را بعد از رفتنش که فرصت بیشتری داشتم فهمیدم . حالا هفت ماه است که او رفته و واقعیت این است که من نمی خواستم دیگر نوشتن در اینجا را ادامه بدهم اما امروز که رسید ، دوباره به خلسه کشیده شدم . هم از بابت روز پدر و هم از بابت خبر فوت یک مرد . در میان آشنایان مادری ام ، یک پدر - آن هم در چنین روزی - از دنیا رفت . رفت که رفت. امروز روز پدر است و من نمی دانم که چند پدر در دنیا دیگر در میان خانواده شان نیستند و چند پدر واقعی در قید حیات اند . نمی دانم ممکن است که چند نفرشان اسم مستعاری داشته باشند که فرزندشان برایشان انتخاب کرده باشد و آن ها هم با کمال میل پذیرفته باشند . اما نام کریس را خودم برای بابا انتخاب کرده بودم و یادم هم نمی آید دقیقاً چه زمانی بود . بهر حال مهم این بود که همه خانواده نام جدید را با طیب خاطر پذیرفتند و از فردای آن روزی که نمی دانم چند شنبه و چندم ماه بود ، بابا شد کریس زلفی خاله عالیه که البته بقیه فقط به همان کریس خالی رضایت دادند و من فقط زمان هایی که می خواستم بر فرق سر بی موی بابا دست بکشم و کمی بیشتر کیف کنم نام ابداعی ام را کامل بیان می کردم تا فرصت بیشتری برای لمس سر بابا داشته باشم . بابا هم انگار دلش غنج می زد برای چنین خل بازی هایی که اغلب مشترک هم بود . من خوشبختم که پدری در دنیای باقی و مادری در دنیای فانی دارم و در آستانۀ در اکنون ایستاده ام و عزیزانم مدام چشمان شان را به من دوخته اند و مرا لبریز محبت می کنند . درست است که گاهی دلم می خواهد دستان تپل و سرخ رنگ بابا را نوازش کنم و یا اجازه بدهم که لپ هایم را برای نمونه در مقابل کودکان فامیل بکشد و کمی هم کل کل کنیم. اما وقتی فکر می کنم که چه راحت و آسوده و بدون کوچکترین ناراحتی رفت ، آن وقت است که به اکنون رضایت می دهم و تنها آرزو می کنم که من هم در نهایت بتوانم مانند او سفر کنم . وقتی به چندین هزار کودک در جنگ ، یتیم ، بی خانمان و ... در طول تاریخ فکر می کنم که حتی نمی دانند پدر را چگونه باید هجی کرد و یا هیچ فرصتی برای درک واژه اش را نداشته اند چه برسد به وجود اش ، نفسم تنگ می شود و خجالت زده می شوم ، اگر بخواهم جز سپاس و شکر گذاری از آنچه داشته ام و از آن دور شده ام ، چیز دیگری بگویم . اما امروز روز پدر است . کریس عزیزم همچنان با من است چرا که باور دارم او هر روز برایم عاشقانه پیامی می فرستد و من با این همه خوشبختی که منوط به جسم نیست زنده ام و طالب مرگ . درست است که هفت ماه پیش ، من مانند هزاران هزار نفر در روی این کره خاکی عزیزی را از دست داده ام اما من هر روز به طریقی دیگر پدرم را در میان انبوه آدم ها ،پیدا می کنم ، می بینم و حس می کنم که چه عاشقانه زندگی را برایم دوست داشتنی و قابل درک می کند. این صفحات به عشق پدرم به روز خواهند شد . چون من با پدرم در فراسوی مرزهای دیدار، ملاقات می کنم. 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت توسط سمانه احمدی |