تبليغاتX
شب بی قانون -

              لولا شده در مه

 

 

 

 

چه کسی می تواند بگوید که تا به حال روی وسوسه را مبوسیده و اگر در میان  انبوه وسوسه ها احاطه شده باشد ،  دلرباترین شان را  برنگزیده  ؟!

 پس با این پیش فرض مسجل فرض مبرم می بریم که در این لحظه بی مکان ، من و تو سخت وسوسه شده ایم تا گلی به گوشه جمال خاطرات بزنیم . اما چطور می توانیم جز در مه غلیظ صبح گاهی این روزهای پر ازدحام،  از منظر خود بالغ مان جدا شویم .

خدا کند باران بیاید . اما نه تو بگو مه چه زمان به کمرگاه خاطرات ما می رسد ؟

-  بیا وسوسه بازی ! می خواهم در تو  پنهان شوم .

-  من نمی آیم . نه! می خواهم کوتاه بیایم . وقتی که نمی توانیم بدون دوز ، کلک بزنیم ، وقتی که تو وسوسه می شوی می روی شمال و من جنوب آنوقت انگار نه انگار! ،وقتی که می خواهیم زنده باشیم ، باید بگوییم من آدمم که وسوسه نمی شوم  ، هیس ! هیس! هیس!

-  اصلاً بیا وسوسه مان را گلوله کنیم و بیندازیم پشت دیوار همسایه تا منفجر شود . بعد یک و ان یکاد کامل بخوانیم و با فوت آخر منتظر بمانیم مه بیاید . ما که عشق از سرمان نمی رود ؟

- نگاه کن !کسی به خاطراتمان فرمان ایست می دهد . گلوله را رها کن !

- محاصره شده ایم ! هیس!هیس!هیس!

- چه کسی می تواند بگوید روی وسوسه را پیش از انفجار بوسیده ؟!

گلم گوشۀ جمال تو کافی است تا گلوله را  به لب گیرم .

ما که عشق از سرمان نمی رود !

پس بگذار مه بیاید .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت توسط سمانه احمدی |