لولا شده در مه چه کسی می تواند بگوید که تا به حال روی وسوسه را مبوسیده و اگر در میان انبوه وسوسه ها احاطه شده باشد ، دلرباترین شان را برنگزیده ؟! پس با این پیش فرض مسجل فرض مبرم می بریم که در این لحظه بی مکان ، من و تو سخت وسوسه شده ایم تا گلی به گوشه جمال خاطرات بزنیم . اما چطور می توانیم جز در مه غلیظ صبح گاهی این روزهای پر ازدحام، از منظر خود بالغ مان جدا شویم . خدا کند باران بیاید . اما نه تو بگو مه چه زمان به کمرگاه خاطرات ما می رسد ؟ - بیا وسوسه بازی ! می خواهم در تو پنهان شوم . - من نمی آیم . نه! می خواهم کوتاه بیایم . وقتی که نمی توانیم بدون دوز ، کلک بزنیم ، وقتی که تو وسوسه می شوی می روی شمال و من جنوب آنوقت انگار نه انگار! ،وقتی که می خواهیم زنده باشیم ، باید بگوییم من آدمم که وسوسه نمی شوم ، هیس ! هیس! هیس! - اصلاً بیا وسوسه مان را گلوله کنیم و بیندازیم پشت دیوار همسایه تا منفجر شود . بعد یک و ان یکاد کامل بخوانیم و با فوت آخر منتظر بمانیم مه بیاید . ما که عشق از سرمان نمی رود ؟ - نگاه کن !کسی به خاطراتمان فرمان ایست می دهد . گلوله را رها کن ! - محاصره شده ایم ! هیس!هیس!هیس! - چه کسی می تواند بگوید روی وسوسه را پیش از انفجار بوسیده ؟! گلم گوشۀ جمال تو کافی است تا گلوله را به لب گیرم . ما که عشق از سرمان نمی رود ! پس بگذار مه بیاید .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت توسط سمانه احمدی |